این خانه آدم دارد

آسانسور و لبخند



نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥

این جهان همچون درختست ای کرام

ما بر او چون میوه‌های نیم ‌خام

سخت گیرد خام ها مر شاخ را

زانک در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان

سست گیرد شاخ ها را بعد از آن ... ( مولوی )

در ادبیات همیشه آثاری یافت می شود که به قصد تبیین ، تدوین ، تبلیغ و در یک کلام ، تعلیم اندیشه ای خاص ( اغلب دینی ، عرفانی ، فلسفی ، اخلاقی ) نوشته شده اند . این آثار با همه تفاوت هایی که با هم دارند زیر عنوان کلی (( ادبیات تعلیمی )) دسته بندی می شوند  . (( راز رهایی )) نیز  که موضوع این نوشتار است و در ادامه به تحلیل محتوایی آن خواهیم پرداخت در این دسته بندی می گنجد.

((راز  رهایی)) حکایتی تمثیلی است که می توان از منظرهای مختلف به آن نگریست و برداشت های متفاوتی از آن داشت . هرچند قصد نویسنده بر غایت حکایت تمامیت خواه و بی انعطاف می نماید اما لایه های معنایی (( راز رهایی )) را تأویل پذیر کرده اند . من برای دوری از اطناب ممل تنها خوانش عرفانی آن را می آورم و به خوانش های دیگر تنها اشاره می کنم .

با نگرش عرفانی موجودات قعر رود که به هستی فرودین خویش دل خوشند ، دنیا دوستان غافل ، آن که رها کردن را به جای سخت گرفتن بر می گُزینَد ، سالک حقیقت ، رود ، عالم شهود یا دنیا و جریانی که سالک خود را به آن می سپارد ، حقیقت هستی رمز گشایی می شود . نیز دریا که در ادبیات عرفانی رمز ذات باری است ، به طور مضمر در این متن حضور دارد .

   پیام فلسفی این تمثیل را می توان در جریان بی وقفه آب و زمان و مانندگی ساختار زندگی و رود جست ، این که وقت طلاست و  باید در زندگی هدفمند پیش رفت و از قعر نشینی در دایره بایدها و بوده ها پرهیزید و با ورود به جریان دانش اندوزی و خرد ورزی ، خود را پیوسته به چالش کشید .

در پایان این که اگر برای این متن تعلیمی ، پیامی اجتماعی نیز قائل شویم به گمانم بی راه نرفته ایم .

به هر روی این حکایت تمثیلی ، با بیت زیر از مولوی کاملا همسو می نماید :

عیسی روح تو با تو حاضر است

نصرت از وی خواه کو خوش ناصر است

 

می خواستم متن ترجمه حکایت راز رهایی را با خوانش خودم همراه کنم اما به دلیل این که نام مترجم بر من معلوم نشد برای رعایت حق تألیف و ترجمه و انتشار ، از این کار صرف نظر کردم ، به این امید که اینترنت رفع این نقیصه کند که می کند . هر چه باشد جوینده ، یابنده است ... و دیگر این که : دل و دیده خوبان ، بی گزند .




کلمات کلیدی :تمثیل و کلمات کلیدی :ادبیات تعلیمی و کلمات کلیدی :ریچارد باخ و کلمات کلیدی :نقد ادبی




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤

سال اول دبستان بود کلاس بزرگ بود یک اتاق پنج دری و روشن بود . آفتاب آمده بود تو . بیرون پاییز بود . دست ما به پاییز نمی رسید . شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود . سرهای ما تو کتاب بود معلم درس پرسیده بود و گفته بود دوره کنید . نمی شد سر بلند کرد . تماشای آفتاب تخلف بود دیدن کاج حیاط جریمه داشت از نمره گرفته دو نمره کم می شد . ما دور تا دور اتاق روی نیمکت ها نشسته بودیم . میان اتاق خالی بود و چه پهنه ای برای چوب و فلک . تخته سیاه بد جایی بود ضد نور بود روی چند شیشه را گرفته بود . نصف یک درخت را حرام کرده بود با تکه ای از آسمان . نوشته روی تخته سیاه خوب دیده نمی شد . برگ مرگ خوانده می شد . همان روز حسن خوب را چوب خوانده بود و چوب خوبی از دست معلم خورده بود . جای من نزدیک معلم بود پشت میزش نشسته بود و ذکر می کرد . وجودش بطلان ذکر بود آدمی بی رویا بود . پیدا بود زنجره را نمی فهمد ختمی را نمی شناسد و قصه بلد نیست . می شد گفت هیچ وقت پرپرچه نداشته است . در حضور او خیالات من چروک می خورد . وقتی وارد کلاس می شد ما از اوج خیال می افتادیم . در تن خود حاضر می شدیم پرهای ما ریخته بود ایکار سرنگون بودیم . ترکه روی میز ادامه اخلاق او بود بی ترکه شمایل او ناتمام می نمود و ترکه همیشه بود حضور ابدی داشت . ترکه تنبیه ترکه انار بود که در شهر من درختش فراوان بود . ترکه شلاقه پای درخت انار بود شلاقه ها را می بریدند تا زور درخت را نگیرد . شلاقه گل نمی کرد میوه نمی داد اما بی حاصل نبود شلاق می شد . در تعلیم و تربیت آن روزگار درخت انار سهم داشت . فراگیری محرک گیاهی داشت . بعدها من هم تنبیه را یاد گرفتم ترکه زدن را در خانه مشق می کردم . باغ ما بزرگ بود و جای همه جور مشق . با ترکه پیش یک درخت می رفتم و با خشونت می گفتم : (( اوضاع طبیعی هندوستان را بگو )) و چون نمی گفت ترکه بود که می خورد . به درخت دیگر می گفتم : (( سار را با چه می نویسند ؟ )) (( گفتی صاد ؟ )) و شلاق بود که می زدم . دلم می خواست هیچ کدام درس خود را حاضر نباشند . معلم کلاس ما هم تنبل پسند بود . کند ذهنی جولان گاه سادیسم آموزشی او بود . آن روز سر من در کتاب بود مثل همه بچه ها ولی درس حاضر نمی کردم از بر بودم : سار از درخت پرید آش سرد شد ... تا آخر . میان عبارات کتاب هیچ رابطه نبود . کتاب آلبوم پریشانی از کلمات و مفاهیم بود [... ] ولی ذهن من میان دو جمله پی در پی رابطه ای می جست . میان پریدن سار از درخت و سرد شدن آش به شعر رابطه می رسید . در خانه ما رو به روی اتاق ظرف ها یک درخت اقاقیا بود اقاقیا لب آب روان بود . بهارها گاه در سایه اش ناهار می خوردیم و ناهار گاه آش بود . دو عبارت کتاب به هم می پیوست جان می گرفت عینی می شد : کاسه آش داغ زیر درخت اقاقیاست سار از روی درخت می پرد به هم خوردن بال هایش آش را خنک می کند .

کتاب من باز بود چیزی نمی خواندم دفترچه ام را روی کتاب باز کرده بودم و نقاشی می کردم درخت را تمام کرده بودم رفتم بالای کوه یک تکه ابر نشان بدهم داشتم یک تکه ابر می کشیدم رسیده بودم به کوه که باران ضربه بر سرم فرود آمد . فریاد معلم بلند بود : (( کودن همه درس هایت خوب است عیب تو این است که نقاشی می کنی )) کاش زنده بود و می دید هنوز این عیب را دارم . نقاشی هنر است هنر نفی عیب است و نمی توان به کسی گفت عیب تو این است که هنر داری .

جرات داشتم به او بگویم کودن که نمی تواند همه درس هایش خوب باشد ؟ من کتک خورده بودم ولی چرا ؟ نمره های من همه خوب بود شاگرد اول بودم . سرمیوکس شاگرد اول کلاس را نمونه یک فرصت طلب و اهل ریا می داند . من از ترس شاگرد اول بودم…(1)

 

1.اتاق آبی _ سهراب سپهری




کلمات کلیدی :اتاق آبی و کلمات کلیدی :سهراب سپهری و کلمات کلیدی :فلسفه و عرفان و کلمات کلیدی :نثر ادبی




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳

هنگام بازدید از بیمارستان بود که تیستو با دختر کوچولوی بیماری آشنا شد . بیمارستان میرپوال از لطف آقای پدر بیمارستان خیلی قشنگی بود . خیلی بزرگ خیلی تمیز و دارای تمام چیزهایی که برای درمان بیماری ها لازم است . پنجره های بزرگ باعث می شد که آفتاب حسابی به داخل اتاق ها بتابد و دیوارها هم سفید و براق بود . تیستو اصلن حس نکرد که بیمارستان چیز زشتی است . نه ابدا چنین حسی نکرد اما با این وجود حس کرد ... چطور می شود گفت حس کرد که در پشت این این چیزهای خوب غم و غصه ای پنهان است . دکتر و متخصص امراض مختلف رییس بیمارستان مردی بود بسیار دانشمند و بسیار مهربان و این صفت ها در همان اولین دیدار در او حس می شد .  تیستو فکر کرد این دکتر کمی به باغبان باشی سبیلو شباهت دارد . سبیلویی که سبیل نداشته باشد و عینک بزرگ صدفی به چشم گذاشته باشد . تیستو احساسش را برای دکتر باز گفت . دکتر در جوابش گفت : (( شباهت بین من و سبیلو حتمن به این دلیل است که هر دوی ما از زندگی مواظبت می کنیم.

 سبیلو از زندگی گل ها مواظبت می کند و من از زندگی انسان ها )) تیستو با گوش دادن به حرف های ی دکتر متخصص امراض مختلف متوجه شد که مراقبت از زندگی انسان ها خیلی مشکل تر از باغبانی است . پزشک بودن یعنی دایم در حال جنگ و مبارزه بودن و لحظه ای هم درنگ نکردن . از یک طرف همیشه باید آماده باشیم تا از وارد شدن بیماری به بدن آدم ها جلو گیری کنیم و از طرف دیگر باید مراقب باشیم تا سلامتی از بدن انسان ها خارج نشود . تازه سلامتی یکی است و مرض هزارها . بیماری خودش را به هزاران شکل در می آورد تا شناخته نشود درست مثل شرکت کنندگان بالماسکه که خودشان را به قیافه های جورواجور در می آورند . باید بیماری را پیدا کرد باید زله اش کرد باید شکارش کرد و در حالی که باید تمام این کارها را کرد سلامتی را هم باید محکم نگه داشت تا فرار نکند .

دکتر متخصص امراض مختلف پرسید : ((تیستو هیچ تا حالا مریض شده ای ؟))

((نه هیچ وقت))

((راستی ؟))

بعد دکتر یادش آمد که هیچ وقت او را برای درمان تیستو نبرده اند . خانم مادر اغلب سر درد داشت و آقای پدر بعضی وقت ها از دل درد می نالید . کارلوس مستخدم در زمستان گذشته سینه درد گرفته بود اما تیستو ... نه ابدا مریض نشده بود . بیا این هم بچه ای که از زمان تولدش تا حالا نه آبله مرغان گرفته نه دچار آنژین شده و نه سرما خورده . یک جور سلامتی عجیب سلامتی ای نادر .

تیستو گفت : (( دکتر از اینکه این چیزها را به من یاد دادید خیلی متشکرم برایم خیلی جالب بود )) دکتر اتاقی را که قرصهای کوچک صورتی رنگ ضد سرفه خمیرهای زرد رنگ ضد جوش صورت و گردهای سفید تب بر را در آنجا می ساختند به تیستو نشان داد . دستگاه بزرگی را به او نشان داد که از پشت آن می توانستند توی بدن آدم را ببینند . این دستگاه درست مثل پنجره ای بود که از پشتش می توانستند جایی را که بیماری پنهان شده بود پیدا کنند . همچنین سالنی را دیدند که سقفش از آیینه بود و آنجا آپاندیسیت و خیلی چیزهای دیگر را که زندگی  را به خطر می اندازد عمل می کردند . تیستو با خودش گفت چون در بیمارستان جلوی هر جور ناراحتی ای را می گیرند لابد همه چیز باید خوب و خوش حال کننده باشد پس این احساس غمی که می کنم از کجاست ؟ دکتر در اتاق دختر کوچولوی مریضی را باز کرد و گفت : (( تیستو من دارم میرم تو خودت تنها به اتاق برو )) تیستو وارد اتاق شد و به دختر کوچولو گفت : (( سلام )) به نظرش دخترک خیلی قشنگ اما رنگ پریده آمد . موهای سیاهش روی بالش پخش شده بود . تقریبا هم سن تیستو بود . دختر بدون اینکه سرش را تکان بدهد خیلی مودبانه جواب داد : (( سلام )) به سقف خیره شده بود . تیستو کنار تخت خواب نشست و کلاه سفیدش را روی روی زانویش گذاشت . 

((  دکتر به من گفت پاهایت حرکت نمی کند . راستی از وقتی که اینجا آمده ای بهتر نشده ای ؟ ))

دختر جواب داد : (( نه ولی اهمیتی ندارد ))

تیستو پرسید : (( چرا ))

(( چون جایی ندارم بروم ))

تیستو برای اینکه چیزی گفته باشد گفت : (( من یک باغ دارم ))

(( تو خوشبختی شاید اگر من هم باغ داشتم دلم می خواست پاهایم خوب بشود تا توی باغم گردش کنم ))

تیستو در حالی که به انگشت هایش نگاه می کرد با خودش گفت اگر فقط همین یک چیز خوش حالش می کند ... و باز پرسید : (( حوصله ات سر نمی رود ؟ ))

(( نه زیاد . به سقف نگاه می کنم و شکاف های کوچکی را که آنجا هست می شمرم ))

تیستو فکر کرد که گل ها بهترند و پیش خودش گل ها را صدا زد : (( شقایق ها شقایق ها گل های مینا گل های نسرین ... )) تخم گل ها حتمن باید از پنجره به داخل بیایند البته اگر به کفش تیستو نچسبیده باشند .

(( تو بدبخت که نیستی ؟ هستی ؟ ))

دخترک جواب داد : (( برای شناختن بدبختی باید اول خوش بختی را بشناسی . من مریض به دنیا آمدم ))

تیستو فهمید که غم و غصه این بیمارستان توی این اتاق و در وجود همین دختر پنهان شده است . تیستو هم خیلی غمگین شد .

(( کسی به ملاقاتت می آید ؟ ))

(( خیلی ها صبح قبل از صبحانه پرستار درجه گذار را می بینم . بعدش دکتر می آید . دکتر خیلی مهربان است . خیلی با مهربانی با من حرف می زند و به من یک دانه نقل می دهد .وقت ناهار موقع آمدن پرستار قرص است . عصرها پرستار آمپول زن را  که خیلی دردم می آورد می بینم و بعد آقای سفید پوشی می آید که به من می گوید پاهایم خیلی بهتر شده و بعدش هم پاهایم را از طناب آویزان می کند تا تکان بخورند . همه می گویند که من خوب می شوم ولی من فقط سقف را نگاه می کنم . سقف دست کم این خوبی را دارد که به من دروغ نمی گوید ))

وقتی که دخترک حرف میزد تیستو بلند شده بود و دور تخت خواب سرگرم کارهایش بود . با خودش فکر کرد (( برای اینکه این دختر کوچولو خوب بشود باید برای دیدن فردا امیدی داشته باشد . یک گل در حال شکفتن حتمن می تواند او را در بهتر شدن کمک کند . گلی که می روید یک معمای واقعی است معمایی که هر روز صبح تکرار می شود . یک روز غنچه اش باز می شود روز بعد برگ سبزی که  به  قورباغه کوچکی می ماند از ساقه اش جوانه می زند و بعد کاسه گل بازتر می شود . شاید اگر دخترک هر روز انتظار یک چیز تازه را بکشد بیماری اش را فراموش کند ))

انگشت های تیستو لحظه ای بیکار نبودند . گفت : ((من فکر می کنم تو حتمن خوب می شوی ))

(( اینطور فکر می کنی ؟ ))

(( آره آره مطمن باش  خداحافظ ))

دختر کوچولوی بیمار مودبانه گفت : (( خدا حافظ . تو واقعا از اینکه باغ داری شانس آورده ای ))

دکتر در پشت میز فلزی اش که انباشته بود از کتاب های بزرگ بزرگ منتظر تیستو نشسته بود .  

پرسید : (( خب تیستو امروز چه چیز تازه ای یاد گرفتی ؟ از علم طب چه چیز فهمیدی ؟ )) تیستو جواب داد : (( فهمیدم که علم طب برای یک آدم غصه دار کار مهمی نمی تواند انجام دهد .  فهمیدم که برای معالجه شدن باید شوق زندگی وجود داشته باشد . راستی دکتر قرصی وجود ندارد که که امید بیاورد ؟ )) دکتر از اینکه این همه فهم و شعور را در پسری به این کوچکی می دید تعجب کرده بود و گفت : (( تو خودت به تنهایی متوجه نکته ای شدی که یک دکتر در ابتدای کارش باید آن را بداند ))

(( بعدش چی دکتر ؟ ))

(( بعدا باید بدانیم که برای خوب معالجه کردن آدم ها باید آن ها را خیلی دوست داشته باشیم))  آنوقت دکتر یک مشت نقل به تیستو داد و در دفتر نمرات نمره خوبی به تیستو داد .

دکتر  فردا صبح که وارد اتاق دختر کوچولوی مریض شد حسابی تعجب کرد . دخترک لبخند می زد چون در میان باغی پر گل از خواب بیدار شده بود. (1)

 

1_ لختی از کتاب (( تیستو سبز انگشتی)) نوشته موریس دورئون ترجمه لیلی گلستان    

 




کلمات کلیدی :ادبیات کودک و نوجوان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان ترجمه