این خانه آدم دارد

آسانسور و لبخند



نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦

در بهاران کی شود سر سبز سنگ
خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ
سال ها تو سنگ بودی دل خراش
آزمون را یک زمانی خاک باش ( مثنوی معنوی )

در فصل بهار که موسم گل است و گشت چمن سخن از فواید کتاب و ارزش های مطالعه چندان گوش شنوایی نمی یابد چرا که روز نوروز است و گاه دیده بوسی و کنار . با این حال من این پست را به قصد پیشنهاد کتاب می نویسم تا اشارتی دیگر کرده باشم به این در گشوده بر چیستی بودن و انسان بودن با این توضیح که اصل خرد ورزی و کنکاش منظور نظر است نه عنوانی از انبوه عناوین کتب .        
جوامع الحکایات و لوامع الروایات گرد آوری و نوشته محمد عوفی ، شاعر و نویسنده  سده هفتم هجری ، دایرۃ المعارفی است از اندیشه ها ، احساسات ، خصلت های نیک و بد و خلاصه نمایی است از فرهنگ عمومی گذشتگان ما در جامه حکایت  که اگر دل بدهید شیرینی ها دارد خواندنش . مثلا در می یابید که زبان های محلی ، نگاه بان قوی دست واژه های کهن هستند . ( 1) هر چند به نظرم رسید این کتاب هم از دست برد نسخه نویسان در امان نمانده است همین که رنگی از گذشته دارد بایسته است که آن را برگی از تقویم فرهنگی خود بدانیم و بخوانیم و مایه های فرهنگی خود را به داوری بنشینیم . از انبوه حکایات این کتاب ، چهار نمونه برگزیدم . چهارمی با اندکی تلخیص
هر روز به کام تان نوروز  

1
آورده اند که شهید شاعر روزی نشسته بود و کتابی می خواند جاهلی در آمد و سلام کرد و گفت : (( خواجه تنها نشسته ای ؟ )) گفت : (( تنها اکنون شدم که تو آمدی
از آن که به سبب تو از مطالعه کتب باز ماندم ))    

2
گویند ارسطاطالیس بعد از هفتاد سال بربط زدن می آموخت . شاگردان او را ملامت کردند که (( شرم نداری که با موی سپید بربط زدن می آموزی ؟ )) گفت : (( شرم آن گاه دارم که در میان جمعی باشم که ایشان هنر دانند و من ندانم و شک نیست که بر سمت جهل خود کسی راضی باشد ))

3
آورده اند که عیسی علیه السلام روزی بر جماعتی بگذشت . آن جهودان در شأن وی سخنان شنیع گفتند و عیسی علیه السلام ایشان را جز ثنا و محمدت هیچ نفرمود . یکی از حواریون سؤال کرد که (( ای پیغمبر خدای این الفاظ شنیع را چرا به ثنا و محمدت مقابله می فرمایی ؟ )) بر لفظ مبارک راند که هر کس آن خرج کند که دارد . چون سرمایه ایشان این بد بود ، بد گفتند و چون در ضمیر من جز نیکویی نبود ، از من جز نیکویی در وجود نیامد ))

4
روزی مأمون مردی را دید پس از وی سؤال کرد که (( چه کار کنی ؟ )) گفت : (( مردی فقیه ام و در علوم سعی نموده و اگر امیر خواهد از من مسئله ای پرسد تا جواب گویم )) مأمون گفت : (( مردی  گوسفندی به یکی فروخت و مشتری گوسفند قبض کرد و هنوز بها تسلیم نکرده ناگاه گوسفند پشکی انداخت و بر چشم یکی آمد و کور شد . دیَت چشم بر که واجب آید ؟ )) مرد چون این مسئله بشنید سر فرو انداخت و بسیار فکر کرد . آن گاه سر بر آورد و گفت : (( دیَت چشم بر بایع بود نه مشتری )) گفتند : (( چرا ؟ )) گفت : (( از بهر آن که او مشتری را اعلام نداد که در کون این گوسفند منجنیق نهاده اند و سنگ می اندازد تا خود را نگاه داشتی )) مأمون و حاضران بخندیدند و او را تشریف داد و برفت .
    

1- گِزِر به معنی هویج و گَرَ بِز به معنی بُز چُست و زیرک هنوز در زبان تالشی به کار می رود .




کلمات کلیدی :جوامع الحکایات و لوامع الروایات و کلمات کلیدی :محمد عوفی و کلمات کلیدی :ادبیات کلاسیک و کلمات کلیدی :نثر کهن پارسی




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥

این جهان همچون درختست ای کرام

ما بر او چون میوه‌های نیم ‌خام

سخت گیرد خام ها مر شاخ را

زانک در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان

سست گیرد شاخ ها را بعد از آن ... ( مولوی )

در ادبیات همیشه آثاری یافت می شود که به قصد تبیین ، تدوین ، تبلیغ و در یک کلام ، تعلیم اندیشه ای خاص ( اغلب دینی ، عرفانی ، فلسفی ، اخلاقی ) نوشته شده اند . این آثار با همه تفاوت هایی که با هم دارند زیر عنوان کلی (( ادبیات تعلیمی )) دسته بندی می شوند  . (( راز رهایی )) نیز  که موضوع این نوشتار است و در ادامه به تحلیل محتوایی آن خواهیم پرداخت در این دسته بندی می گنجد.

((راز  رهایی)) حکایتی تمثیلی است که می توان از منظرهای مختلف به آن نگریست و برداشت های متفاوتی از آن داشت . هرچند قصد نویسنده بر غایت حکایت تمامیت خواه و بی انعطاف می نماید اما لایه های معنایی (( راز رهایی )) را تأویل پذیر کرده اند . من برای دوری از اطناب ممل تنها خوانش عرفانی آن را می آورم و به خوانش های دیگر تنها اشاره می کنم .

با نگرش عرفانی موجودات قعر رود که به هستی فرودین خویش دل خوشند ، دنیا دوستان غافل ، آن که رها کردن را به جای سخت گرفتن بر می گُزینَد ، سالک حقیقت ، رود ، عالم شهود یا دنیا و جریانی که سالک خود را به آن می سپارد ، حقیقت هستی رمز گشایی می شود . نیز دریا که در ادبیات عرفانی رمز ذات باری است ، به طور مضمر در این متن حضور دارد .

   پیام فلسفی این تمثیل را می توان در جریان بی وقفه آب و زمان و مانندگی ساختار زندگی و رود جست ، این که وقت طلاست و  باید در زندگی هدفمند پیش رفت و از قعر نشینی در دایره بایدها و بوده ها پرهیزید و با ورود به جریان دانش اندوزی و خرد ورزی ، خود را پیوسته به چالش کشید .

در پایان این که اگر برای این متن تعلیمی ، پیامی اجتماعی نیز قائل شویم به گمانم بی راه نرفته ایم .

به هر روی این حکایت تمثیلی ، با بیت زیر از مولوی کاملا همسو می نماید :

عیسی روح تو با تو حاضر است

نصرت از وی خواه کو خوش ناصر است

 

می خواستم متن ترجمه حکایت راز رهایی را با خوانش خودم همراه کنم اما به دلیل این که نام مترجم بر من معلوم نشد برای رعایت حق تألیف و ترجمه و انتشار ، از این کار صرف نظر کردم ، به این امید که اینترنت رفع این نقیصه کند که می کند . هر چه باشد جوینده ، یابنده است ... و دیگر این که : دل و دیده خوبان ، بی گزند .




کلمات کلیدی :تمثیل و کلمات کلیدی :ادبیات تعلیمی و کلمات کلیدی :ریچارد باخ و کلمات کلیدی :نقد ادبی




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤

سال اول دبستان بود کلاس بزرگ بود یک اتاق پنج دری و روشن بود . آفتاب آمده بود تو . بیرون پاییز بود . دست ما به پاییز نمی رسید . شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود . سرهای ما تو کتاب بود معلم درس پرسیده بود و گفته بود دوره کنید . نمی شد سر بلند کرد . تماشای آفتاب تخلف بود دیدن کاج حیاط جریمه داشت از نمره گرفته دو نمره کم می شد . ما دور تا دور اتاق روی نیمکت ها نشسته بودیم . میان اتاق خالی بود و چه پهنه ای برای چوب و فلک . تخته سیاه بد جایی بود ضد نور بود روی چند شیشه را گرفته بود . نصف یک درخت را حرام کرده بود با تکه ای از آسمان . نوشته روی تخته سیاه خوب دیده نمی شد . برگ مرگ خوانده می شد . همان روز حسن خوب را چوب خوانده بود و چوب خوبی از دست معلم خورده بود . جای من نزدیک معلم بود پشت میزش نشسته بود و ذکر می کرد . وجودش بطلان ذکر بود آدمی بی رویا بود . پیدا بود زنجره را نمی فهمد ختمی را نمی شناسد و قصه بلد نیست . می شد گفت هیچ وقت پرپرچه نداشته است . در حضور او خیالات من چروک می خورد . وقتی وارد کلاس می شد ما از اوج خیال می افتادیم . در تن خود حاضر می شدیم پرهای ما ریخته بود ایکار سرنگون بودیم . ترکه روی میز ادامه اخلاق او بود بی ترکه شمایل او ناتمام می نمود و ترکه همیشه بود حضور ابدی داشت . ترکه تنبیه ترکه انار بود که در شهر من درختش فراوان بود . ترکه شلاقه پای درخت انار بود شلاقه ها را می بریدند تا زور درخت را نگیرد . شلاقه گل نمی کرد میوه نمی داد اما بی حاصل نبود شلاق می شد . در تعلیم و تربیت آن روزگار درخت انار سهم داشت . فراگیری محرک گیاهی داشت . بعدها من هم تنبیه را یاد گرفتم ترکه زدن را در خانه مشق می کردم . باغ ما بزرگ بود و جای همه جور مشق . با ترکه پیش یک درخت می رفتم و با خشونت می گفتم : (( اوضاع طبیعی هندوستان را بگو )) و چون نمی گفت ترکه بود که می خورد . به درخت دیگر می گفتم : (( سار را با چه می نویسند ؟ )) (( گفتی صاد ؟ )) و شلاق بود که می زدم . دلم می خواست هیچ کدام درس خود را حاضر نباشند . معلم کلاس ما هم تنبل پسند بود . کند ذهنی جولان گاه سادیسم آموزشی او بود . آن روز سر من در کتاب بود مثل همه بچه ها ولی درس حاضر نمی کردم از بر بودم : سار از درخت پرید آش سرد شد ... تا آخر . میان عبارات کتاب هیچ رابطه نبود . کتاب آلبوم پریشانی از کلمات و مفاهیم بود [... ] ولی ذهن من میان دو جمله پی در پی رابطه ای می جست . میان پریدن سار از درخت و سرد شدن آش به شعر رابطه می رسید . در خانه ما رو به روی اتاق ظرف ها یک درخت اقاقیا بود اقاقیا لب آب روان بود . بهارها گاه در سایه اش ناهار می خوردیم و ناهار گاه آش بود . دو عبارت کتاب به هم می پیوست جان می گرفت عینی می شد : کاسه آش داغ زیر درخت اقاقیاست سار از روی درخت می پرد به هم خوردن بال هایش آش را خنک می کند .

کتاب من باز بود چیزی نمی خواندم دفترچه ام را روی کتاب باز کرده بودم و نقاشی می کردم درخت را تمام کرده بودم رفتم بالای کوه یک تکه ابر نشان بدهم داشتم یک تکه ابر می کشیدم رسیده بودم به کوه که باران ضربه بر سرم فرود آمد . فریاد معلم بلند بود : (( کودن همه درس هایت خوب است عیب تو این است که نقاشی می کنی )) کاش زنده بود و می دید هنوز این عیب را دارم . نقاشی هنر است هنر نفی عیب است و نمی توان به کسی گفت عیب تو این است که هنر داری .

جرات داشتم به او بگویم کودن که نمی تواند همه درس هایش خوب باشد ؟ من کتک خورده بودم ولی چرا ؟ نمره های من همه خوب بود شاگرد اول بودم . سرمیوکس شاگرد اول کلاس را نمونه یک فرصت طلب و اهل ریا می داند . من از ترس شاگرد اول بودم…(1)

 

1.اتاق آبی _ سهراب سپهری




کلمات کلیدی :اتاق آبی و کلمات کلیدی :سهراب سپهری و کلمات کلیدی :فلسفه و عرفان و کلمات کلیدی :نثر ادبی