اين خانه آدم دارد

آسانسور و لبخند



نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠

ای عشق بر شاخه نشسته

در آغوشت می گیرم

و تو را چون حجمی از نور،

می نوشم .

تو در من می درخشی

ومن

ابدی می شوم.




کلمات کلیدی :شعر عاشقانه و کلمات کلیدی :شعر کوتاه و کلمات کلیدی :شعر سپید و کلمات کلیدی :شعر آزاد




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

پاییز

 

 

آفتاب و پاییز

ساحل و باد ...

 

دسته ای کلاغ که می آیند و می روند

و قار قاری که می ماند

از شاخه ها بالا می رود

و دریا که رنگ از اسمان می گیرد

        می ماند .

 

 

پرنده ها می پرند

پرنده ها در ساحل می نشینند

پرنده ها به دریا خیره اند ...

 

و نگاهی که به ابر می ماند و باران

شکل دیگر خود را به باد می سپارد

و باد باران می شود و ابر ...

     به کوه می بخشد

 

 

حالا نوبت توست

تو که ابری و باران

تو که بادی و پاییز ...

                                       

 

 

زبان، تصویر و شعر

مژگان امیری

 

سادگی تصویر و تشبیه اگر شاعر بداند چگونه قرار است در زبان مورد نظرش از آنان بهره بگیرد و فضایی را بیافریند که دارای دریافتی خاص و عمیق از لحظه باشد نقطه اوج و تعالی یک شعر است. یکدستی تجربه و کنش درونی شاعر است که آفرینش یکپارچه را سبب می‌شود. بااین توضیح به شعر ‹ پاییز از خیام ظهیری › نگاه کنیم.

 (( آفتاب و پاییز/ ساحل و باد..../ ))

در دو سطر ابتدایی شعر، شاعر ساخت فضا را می‌توان گفت تمام می‌کند. عناصر بعدی در سطرهای دیگر به آرامی بدون هیچ اضافه‌گویی یا پیچیده‌کردن فضا و تصویر وارد شعر می‌شوند.

ما کجای شعر هستیم؟ روی ساحل و با اندک واژه حرکت را در این آغاز در چشم و حس خود تجربه می‌کنیم و یا بهتر است گفته شود، بازسازی می‌کنیم.

شاعر با بندها بازی شعر را در ذهن مخاطب هدایت می‌کند. همه چیز نه، هربار قسمتی را نشان می‌دهد.

بند اول در کنار همان دو سطر آغاز است.

(( دسته‌ای کلاغ که می‌آیند و می‌روند/ و قارقاری که می‌ماند/ از شاخه‌ها بالا می‌رود/ و دریا که رنگ از آسمان می‌گیرد/ می‌ماند)).

 پرده اول به تصویر کشیده می‌شود. با اندکی مکث شاعر بند دوم را به آرامی به سمت آنکه بر ساحل ایستاده است هدایت می‌کند.

 او تصاویر را بر عکس بند اول، بی هیچ نتیجه‌ای در باد و رنگ از فصل وخاکستری و آبی حاکم بر فضای شعر ، رها می‌کند و همین حرکت، شعر را به آرامی به سمت کسی که بر ساحل است و نگاه او، هدایت می‌کند.

(( پرنده‌ها می‌پرند/ پرنده‌ها در ساحل می‌نشینند/ پرنده‌ها به دریا خیره‌اند.../ و نگاهی که به ابر می‌ماند و باران/ شکل دیگر خود را به باد می‌سپارد/ و باد باران می‌شود و ابر.../ به کوه می‌بخشد )).

 دوربین شاعر در این بند دقیقاً در کنار بیننده آمده‌است. کسی که کوچکترین نشانه‌ای برای حضورش و تصویری از او نداریم و این بی تصویری خود تواناترین ساخت تصویر را در سطر بعدی نشانده‌است.

 قابلیت تعمیم و ترسیم تصویر در ذهن مخاطب. هر کسی می‌تواند باشد.

(( حالا نوبت توست/ تو که ابری و باران/ تو که بادی و پاییز.../))

شعر در یک رفت و برگشت بارها می‌تواند این مسیر را برود وبرگردد و هربار با تصویرهایی که ثابت نیستند و نمی‌توانند بمانند، تجربه‌ای از این حضور برگیرد و دریافتی عمیق از حس خود را تجربه کند.

بافت رنگ و تصویر کنار هم با زبانی که بتواند بار حس را بدون غوغا به پا کردن، ترسیم کند و بنویسد خود می‌تواند نقطه‌ی قوتی باشد برای ادامه دادن راه تا رسیدن به فضاهای گسترده‌تر و صاحب هویت کامل‌تر.

 

 

منبع : سایت ادبی ماندگار




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نقد شعر و کلمات کلیدی :بازخوانی شعر و کلمات کلیدی :مرور شعر




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

سرمه‌ای            

اینکه روی تختم دراز کشیده باشم و آسمان آبی باشد یا شب بی ستاره ای با باد و باران یکریز و تو  در آشپزخانه گرم پخت و پز باشی حتمن داستان تازه ایست که داری می نویسی و لابد همه ی داستان باید در همین اتاق بگذرد و من هم تا آخر داستان باید روی تختم بمانم تا تو با خیال راحت سر کلاس وقتی که استاد دارد درباره ی فصل‌های تازه‌ی درس حرف می‌زند حواست همه‌اش به آن پسره باشد وبه جزوه و شماره‌ای که بعد از کلاس می‌گیری . بعد چون آسمان آبی است راننده‌ی تاکسی باید همان آدم سربه‌زیر همیشگی باشد  که سگش روی داشبورد با قیافه ی مضحکش برایت سر تکان می‌دهد . تو باز شیطنتت گل می‌کند  سر من را روی سگ می‌گذاری و توی دلت برایم شکلک در می‌آوری هزارو یک شکلک وهر بار و با هر شکلک ،لبخندی که هر لبخند طعم خاص خودش را دارد و من برای این لبخند‌هاست که سگ می‌شوم هر بار و همیشه .

(( ممنون پیاده میشم))

  دانشگاه خوش گذشته خسته نیستی، قبل از اینکه به خانه بروی سری به کتابخانه می زنی ، کتاب تازه ای امانت می گیری تا برای نشستن توی پارک بهانه ی خوبی داشته باشی ، بعد هم معلوم است‌، زنگ می زنی به پسره که بازهم بابت جزوه تشکر کنی و چند تا سئوال درسی مسخره بپرسی . تا ان موقع من باید همین‌جا بمانم و فکر کنم به اینکه یک روز آفتابی ، جلوی دانشگاه وقتی منتظر تاکسی هستی ، یا جلوی کتابخانه بعد از تحویل کتاب یا توی پارک وقتی داری به جزوه ها نگاه می کنی چه طور سر صحبت را باز کنم و تو از اینکه پیراهن و شلوار سرمه‌ای‌ام با مقنعه و مانتوات ست شده خوشت بیاید و بگذاری گاهی از روی تختم بلند شوم  با لباسهای ستم بیایم کتابی از کتابخانه امانت بگیرم . توی پارک بنشینیم و درباره ی کتاب‌هایی که خواندیم حرف بزنیم . از امروز که چه هوای خوبیست حرف بزنیم و اصلن حرفی از پسره و لباس‌های ستش نباشد .

 آسمان آبی باشد یا نباشد من توی این اتاق نمی‌مانم  دوست دارم ، گاهی راننده‌ی سر به زیر همیشگی نباشم .




کلمات کلیدی :داستان کوناه و کلمات کلیدی :مینی مال و کلمات کلیدی :فلش فیکشن




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠

تکثیر

اول می‌شود دو تا بعد می‌شود چهار تا ، هشت تا  ، شانزده تا بعد می‌شود سی و دو تا و ادامه می‌یابد تا می‌شود چشم ، گوش ، بینی ، دهان ، می‌شود دست و پا ، سر، سینه ، قلب می‌زند ، خون جاری می‌شود رگ ها پر می‌شوند . تکان می‌خورد می‌آ‌ید بیرون . گریه می‌کند شیر می‌خواهد ، می‌خوابد ، خیس می‌کند . گریه می‌کند ... ادامه می‌یابد .

بابا آب داد ، بابا نان داد . معلم مشق‌ها را خط می‌زند املاها را نمره می‌دهد . می‌نویسد ، می‌خواند ...

  حالا کم کم یاد گرفته تنها در خیابان برود و بیاید . حالا یاد گرفته بهانه داشته باشد برای رفتن و  آمدن کم کم دارد به غریبه ها لبخند می‌زند . عادت کرده موها را شانه کند ، اتو بکشد لباسش را کفش‌ها را برق بیاندازد و برود به دنبال کسی بگردد . حالا می‌داند چیزهایی هست چیزهایی درونش دارد اتفاق می‌افتد . فکرهایی در مغزش می‌آید و می‌رود .

حالا خانمی شده برای خودش یا شده پسری عاشق . قلب می زند . خون جاری می‌شود رگ‌ها پر می‌شوند. 

□          

  بین نگاه‌ها دنبال نگاه خودش می‌گردد می‌داند بین آن‌ها ، دو چشم بر می‌گردد نگاهش می‌کند . دست چشم‌ها را می‌گیرد ، می‌روند شادند می‌خندند صبح سرد زیبایی است.

برگ‌ها را جارو کرده اند خیابان از باران دیشب خیس است ، بخار زیبایی از دهان‌شان بیرون می‌آید ، گربه ای از پشت سطل اشغال نگاه‌شان می‌کند .

 نگاهش به دنبال چشم‌ها می‌گردد . نگاهی اما می‌آید چشم‌ها را از او می‌گیرد . چشم به سمت نگاه بر می‌گردد نگاه دست چشم‌ها را می‌گیرد با خود می‌برد شادند ، می‌خندند ، شوخی می‌کنند با هم . بخار دهان‌شان یکی می‌شود . دور می‌شوند ...

گربه‌ای دارد آشغال‌ها را می‌گردد .

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستانک و کلمات کلیدی :مینی مال و کلمات کلیدی :فلش فیکشن




نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

توضیح لازم : صندوق پستی 1149_43841 بسته شد .

به دلایلی عطایش را به لقایش بخشیدم . از همه ی شما دوستان گرامی که در مدت این شش سال با کتاب‌ها ، مجله‌ها ، نامه‌ها ، کارت‌پستال‌ها ... و محبت‌هایتان صندوقم را پر می‌کر‌دید تشکر کرده و تقاضا می‌کنم دیگر به این نشانی چیزی نفرستید این نشانی دیگر به نام من نیست و به دستم نخواهد رسید.

 

 

دل نامه نه شعر است نه داستان شاید مشقی باشد برای نوشتن یا انشایی است ساده شاید هم فقط یک نامه است که میخواهد دل‌نامه باشد

دل نامه

 

آدم گاهی راهی پیدا می‌کند برای رسیدن به جایی به کسی .

 در نبودن چیزی هست که رفتن را می‌سازد. رفتن در من عبور است , عبور از منֻ‌من به تو ,تویی که  اینجایی پشت این دیوار, همین جا بمان. من روزی می‌ایم و دیوار را بر می‌دارم  دستانت را که  گرم است می‌گیرم و نگاهت را که انگبین است می‌نوشم.

تو به طلوع صبح می‌مانی که آغاز زندگی‌ست  و من اشیانه‌ای می‌خواهم بر درختی پر برگ و

باران. با ابر وآفتاب و نسیم. با آب و خاک و آسمان .

 و با تو که خودِ بودنی . آمدنم را شماره کن

من

روزی

می‌ایم.   




کلمات کلیدی :دل نوشت و کلمات کلیدی :نثر ادبی و کلمات کلیدی :نامه عاشقانه