نه!کله ی من هم
دارد کليمانجارو می شود
با اين موها ی سفيد
و می شودجارو بشود
نام من
از سمفونی نمی دانم چندم دنيا
و تو نمی فهمی بايد
نبايد را فهميد!؟
تا نروی که بعد می ايی
تا سرعت گير ماشين ها را...
تا رد بشوند دوچرخه ها پاها
وتو.
می ايم به ملاقات
وبرای تو
نگاهم را
وپس می دهی خودت را؟!
من تنها نمی مانم
می مانم وتو می ايی
وقبل از جاروی سمفونی نمی دانم چندم دنيا
در خانه ی همين خيابان...
مسواک انقدر زده ام
که مزه ی هيچ ادمی زاده ای
برای باران اشنا نيست
تا بهار سال پيش
تو و من
فقط برای يک لحظه حتا
کوچک ترازهمه ی بچه های دنيا
تا من برای تو
ازخيابان فردوسی
وردشوم
ازکفش های خيس...