"... می خواهم همه چیز را بگویم اینکه این دو سال کجا بودم . این ماه ها چکار می کنم این روزهایم را می خواهم بنویسم هر چند درد قلم گرفته ام هر چند خزیده ام به گوشه ی دنج اتاقم خیلی حرف ها دارم خیلی سایه ها در من می لولد چرا نبودنم را می نویسم چرا نخواندنم را می نویسم ندیدنم را می نویسم. می نویسم چرا بی جواب مانده محبت هایتان می نویسم , همه را می نویسم اما حالا فقط همین شعر عاشقانه."
این پیام را یادتان هست ؟ این همان پیامی است که بعد از به روز رسانی وبلاگ در دو ماه و بیست وچند روز پیش برای تعدادی از شما فرستادم . پیامی که می خواستم بیانگر هرچند مبهم دردی باشد که در من خلیده و توضیح و توجیهی باشد برای نبودن هایم . توضیحی برای بی جواب ماندن لطف همیشگی شما دوستان خوبم . حالا که تیتر این سطرها را می بینید . حالا که این سطرها را می خوانید . نوشته ای که خطاب مستقیم به تک تک شماست من دیگر نابینا شده ام . از 88 که تجمع بیش از اندازه مایع مغزی- نخاعی باعث بالا رفتن فشار مغز شد و دو بار زیر تیغ جراحی رفتن نتوانست مانع تخریب عصب بینایی بشود ( هر چند فشار لعنتی مهار شد ) تا حالا عبور سختی داشتم از درد و تنهایی و ماه ها بستری بودن در بیمارستان و بعد در خانه وبعد کنار امدن با ندیدن و بعد دوباره خواندن دوباره نوشتن و...(حاصلش شعر پست قبلی بود که در تاریکی سروده شد ) تا حالا که دیگربه پزشکی و پزشکان اعتماد ندارم و دیگر توانی هم ندارم که پیدا کنم راهی را که نیست برای درمانم . تنها امیدم اینده ایست که شاید بعد از من نباشد . اینده ای که راهی باز می کند به نقص هایی اینچنین . اینده ای دور که قطعیتی ندارد . اما چکنم گفتم این شانس را هم از دست ندهم . تقاضایی دارم لطفن این پست این وبلاگ و من را بخاطر بسپارید . تا شاید اگر روزی روزگاری جایی خواندید یا شنیدید که علاجی برای رفع اینچنین نابینایی هایی هست خبرم کنید. حالا دانستید که چرا دعوت های شما به خواندن اثارتان بی جواب مانده ؟ حالا دانستید چرا جوابی برای نامه هایتان نگرفتید ؟ دوستان خوبم حالا شاید ببینید چرا پاسخی از من به دست تان نرسید. می خواستم جواب همه تان را بعد از خواندن شعرها و داستان ها و ... بنویسم . چرا که حرف دکترها باورم شد. آن گروهی که می گفتند امیدی هست بینایی ات برمی گردد برنگشت. دیگر دارد بهار می اید . موسمی برای شادتر بودن پس برای اینکه تلخی این پست گرفته شود دو شعر از دوران روشنایی را پایان حرف هایم می کنم . دوست همه ی شما _ خیام
لبخند تو که استواترین نگاه ازآن توست و بی شائبه خوبی پس چرا به لبخندی به بازیم نمیگیری امروز ابری در اسمان امروز باد می شود بادبان می شود کشتی کشتی خاطره را می برد می اورد