اين خانه آدم دارد

آسانسور و لبخند



نویسنده : خیام ظهیری چرودی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠

تکثیر

اول می‌شود دو تا بعد می‌شود چهار تا ، هشت تا  ، شانزده تا بعد می‌شود سی و دو تا و ادامه می‌یابد تا می‌شود چشم ، گوش ، بینی ، دهان ، می‌شود دست و پا ، سر، سینه ، قلب می‌زند ، خون جاری می‌شود رگ ها پر می‌شوند . تکان می‌خورد می‌آ‌ید بیرون . گریه می‌کند شیر می‌خواهد ، می‌خوابد ، خیس می‌کند . گریه می‌کند ... ادامه می‌یابد .

بابا آب داد ، بابا نان داد . معلم مشق‌ها را خط می‌زند املاها را نمره می‌دهد . می‌نویسد ، می‌خواند ...

  حالا کم کم یاد گرفته تنها در خیابان برود و بیاید . حالا یاد گرفته بهانه داشته باشد برای رفتن و  آمدن کم کم دارد به غریبه ها لبخند می‌زند . عادت کرده موها را شانه کند ، اتو بکشد لباسش را کفش‌ها را برق بیاندازد و برود به دنبال کسی بگردد . حالا می‌داند چیزهایی هست چیزهایی درونش دارد اتفاق می‌افتد . فکرهایی در مغزش می‌آید و می‌رود .

حالا خانمی شده برای خودش یا شده پسری عاشق . قلب می زند . خون جاری می‌شود رگ‌ها پر می‌شوند. 

□          

  بین نگاه‌ها دنبال نگاه خودش می‌گردد می‌داند بین آن‌ها ، دو چشم بر می‌گردد نگاهش می‌کند . دست چشم‌ها را می‌گیرد ، می‌روند شادند می‌خندند صبح سرد زیبایی است.

برگ‌ها را جارو کرده اند خیابان از باران دیشب خیس است ، بخار زیبایی از دهان‌شان بیرون می‌آید ، گربه ای از پشت سطل اشغال نگاه‌شان می‌کند .

 نگاهش به دنبال چشم‌ها می‌گردد . نگاهی اما می‌آید چشم‌ها را از او می‌گیرد . چشم به سمت نگاه بر می‌گردد نگاه دست چشم‌ها را می‌گیرد با خود می‌برد شادند ، می‌خندند ، شوخی می‌کنند با هم . بخار دهان‌شان یکی می‌شود . دور می‌شوند ...

گربه‌ای دارد آشغال‌ها را می‌گردد .

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستانک و کلمات کلیدی :مینی مال و کلمات کلیدی :فلش فیکشن