سرمهای
اینکه روی تختم دراز کشیده باشم و آسمان آبی باشد یا شب بی ستاره ای با باد و باران یکریز و تو در آشپزخانه گرم پخت و پز باشی حتمن داستان تازه ایست که داری می نویسی و لابد همه ی داستان باید در همین اتاق بگذرد و من هم تا آخر داستان باید روی تختم بمانم تا تو با خیال راحت سر کلاس وقتی که استاد دارد درباره ی فصلهای تازهی درس حرف میزند حواست همهاش به آن پسره باشد وبه جزوه و شمارهای که بعد از کلاس میگیری . بعد چون آسمان آبی است رانندهی تاکسی باید همان آدم سربهزیر همیشگی باشد که سگش روی داشبورد با قیافه ی مضحکش برایت سر تکان میدهد . تو باز شیطنتت گل میکند سر من را روی سگ میگذاری و توی دلت برایم شکلک در میآوری هزارو یک شکلک وهر بار و با هر شکلک ،لبخندی که هر لبخند طعم خاص خودش را دارد و من برای این لبخندهاست که سگ میشوم هر بار و همیشه .
(( ممنون پیاده میشم))
دانشگاه خوش گذشته خسته نیستی، قبل از اینکه به خانه بروی سری به کتابخانه می زنی ، کتاب تازه ای امانت می گیری تا برای نشستن توی پارک بهانه ی خوبی داشته باشی ، بعد هم معلوم است، زنگ می زنی به پسره که بازهم بابت جزوه تشکر کنی و چند تا سئوال درسی مسخره بپرسی . تا ان موقع من باید همینجا بمانم و فکر کنم به اینکه یک روز آفتابی ، جلوی دانشگاه وقتی منتظر تاکسی هستی ، یا جلوی کتابخانه بعد از تحویل کتاب یا توی پارک وقتی داری به جزوه ها نگاه می کنی چه طور سر صحبت را باز کنم و تو از اینکه پیراهن و شلوار سرمهایام با مقنعه و مانتوات ست شده خوشت بیاید و بگذاری گاهی از روی تختم بلند شوم با لباسهای ستم بیایم کتابی از کتابخانه امانت بگیرم . توی پارک بنشینیم و درباره ی کتابهایی که خواندیم حرف بزنیم . از امروز که چه هوای خوبیست حرف بزنیم و اصلن حرفی از پسره و لباسهای ستش نباشد .
آسمان آبی باشد یا نباشد من توی این اتاق نمیمانم دوست دارم ، گاهی رانندهی سر به زیر همیشگی نباشم .