باغ انار پدر سارا
بچه که بودم
اخر کوچه می رسید به
باغ
. انار
. پدر
. سارا
و من دلم سیب می خواست.
بابا به من نان می داد
و من می نوشتم
و من دلم سیب می خواست.
مردی با اسب
در باران می امد خیس
و باز می امد خیس
و من مشق هایم را
پشت باران باغ می نوشتم
و باز می نوشتم.
من دلم عجیب سیب می خواهد.
حالا هم که به سیب نگاه می کنم
هنوز قدم نمی رسد به تو
قول می دهم
قول می دهم کسی نفهمد
پدر سارا باغ سیب هم دارد
بگذار برسم به تو
قول می دهم.