سلام و سپاس
" پیش از هر چیز ازهمه ی شما دوستان گرامی که در این مدت با پیام های پر مهرتان همدم تنهایی ام شدید سپاسگذارم باشد که تن نازنینتان از بیماری و قلمتان از سستی دور باد " . با احترام _ خیام
داستان نقاشی
وقتی با هم کارد و پنیریم من میام اینور میز می شینم یه صندلی هم می ذارم جلوم ، پامو می ذارم روش . اون هم می ره اون ور میز می شینه یه صندلی هم می ذاره جلوش با یه پیش دستی پرمیوه . این وسط میز بلا استفاده می مونه . البته بلا استفاده که نه من آرنجم رو می ذارم روی میز و شروع می کنم به کانال عوض کردن . می رم رو کانال هایی که اون دوست داره و تند تند کانال عوض می کنم دوست دارم حرصش رودر بیارم اما اون خیلی خود داره، تو وانمود کردن استاده ، وانمود می کنه خونسرده و چیزی ناراحتش نمی کنه ولی من از سیب خوردنش می فهمم که ناراحته ناراحتی با سیب خوردنش رابطه ی مستقیم داره اینکه فقط سیب بخوره، اینکه سیب رو با پوست بخوره، اینکه به بقیه میوه ها نگاه نکنه ... امروز میوه نداریم واسه خودش چایی آورده و بی اعتنا به من داره هورت می کشه. کلافه ام دلم می خواد تلویزیون رو خاموش کنم و چیزی بنویسم ولی خاموشی تلویزیون یعنی کم آوردن من،نوشتن هم آرامش می خواد که ندارم. یه کاغذ همیشه دم دستمه،برش می دارم و شروع می کنم به نقاشی . اول یه خط راست می کشم بعد از کناراش دو تا خط میارم پایین انتهای اونهارو با یه خط صاف دیگه به هم وصل می کنم . میشه قایقش کرد یه بادبان سه گوش براش می کشم کمی هم بهش شکم می دم که مثلن باد داره میاد . یه آدم هم می کشم که طناب بادبان دستشه... برش می گردونم به ساحل،دریا طوفانیه ...
اون ور میز نیست ، از فرصت استفاده می کنم تلویزیون رو خاموش می کنم فردا آﺷﺗﯽِ آﺷﺗﯽ ییم .
خیام در سالی که گذشت
یادآوری _ تمامی نوشتههای آبی رنگ در این پست لینک هستند.
خرداد 1386
نگاهی به مجموعه شعر ‹‹ما نبودیم›› ، سرودهی مسعود جوزی در سایت ادبی عروض منتشر شد.
تیر 1386
نگاهی به مجموعه شعر ‹‹ما نبودیم›› ، سرودهی مسعود جوزی در فصلنامه ادبی بلم منتشر شد.
مهر 1386
شعر پاییز در سایت ادبی ماندگار _ ویژه نامهی شعر و داستان _ منتشر شد.
مهر 1386
دوشعر؛ فقط عاشقم _ طرح اندام تو در سایت ادبی وازنا _ ویژهی جشنوارهی شعر _ منتشر شد.نکته: در سایت وازنا عنوان شعر دوم یعنی طرح اندام تو با همان فونت متن شعر نوشته شده که احتمالن موجب گمراهی مخاطب می شود. لطفن هنگام خواندن شعر یاد شده این مسئله را مدنظر داشته باشید.
دی 1386
داستان مرد سفید در سایت ادبی دیباچه منتشر شد. توضیح: سایت دیباچه یکبار مهر ماه داستانم را منتشر کرد و سه ماه بعد همان داستان را دوباره منتشر کرد. البته نوبت مهر ماه را کاملن حذف کرد و شماره دی ماه را جایگزین آن کرد!!
بهمن 1386
شعر اینجا مردی در گذر است در فصلنامهی نگاه نو منتشر شد.
اسفند 1386
شعر از خاک بر میخیزی در سایت ادبی آینهها منتشر شد. توضیح: شعر یاد شده در واقع یک شعر بی نام است که با یک مقدمه شروع میشود که متاسفانه دوستان محترم در آینهها مقدمهی شعر را با همان فونت متن شعر منتشر کردهاند. برای اینکه به گمانم ممکن است چنین عدم تفکیکی باعث انحراف مخاطب شود اجازه میخواهم مقدمه شعر را اینجا بنویسم که اگر مایل به خواندن شعر بودید از این جهت خیالم راحت باشد.مقدمه شعر یاد شده؛
خاطرهای که برمیخیزد
چرخی میزند
و بوسهای میخواهد که برود ...
ومیرود که بازگردد...
اسفند 1386
شعر اولین اتاق... در سایت شخصی خانم شهلا بهاردوست ،در بخش شاعران معاصر منتشر شد. با تشکر ازایشان.
اسفند 1386
نگاهی به مجموعه شعر ‹‹ما نبودیم›› ، سرودهی مسعود جوزی در بخش ادبی سایت آفتاب منتشر شد.
اسفند 1386
نگاهی به مجموعه شعر ‹‹ما نبودیم›› ، سرودهی مسعود جوزی در بانک مقالات علمی ایران منتشر شد.
اسفند 1386
شعر اولین اتاق... در ماهنامه تالش منتشر شد. البته در شماره دی و بهمن همین ماهنامه مقالهای به قلم آقای اکبر اکسیر در تحلیل شعر امروز تالش منتشر شده بود که بخشی از آن مقاله مربوط بود به شعر من.
اسفند 1386
و بالاخره در شماره اسفند سایت ادبی ماندگار، مقالهای منتشر شده بود به قلم خانم مژگان امیری، در نقد و تحلیل تعدادی از شعرهای منتشر شده در سایت ماندگار که یکی از شعرهای مورد بررسی ، شعر من (پاییز) بود.در ادامه نقد مربوط به شعر خودم را میآورم و شما را به خواندن بقیه نقدها در سایت ادبی ماندگار دعوت میکنم.
زبان، تصویر و شعر
سادگی تصویر و تشبیه اگر شاعر بداند چگونه قرار است در زبان مورد نظرش از آنان بهره بگیرد و فضایی را بیافریند که دارای دریافتی خاص و عمیق از لحظه باشد نقطه اوج و تعالی یک شعر است. یکدستی تجربه و کنش درونی شاعر است که آفرینش یکپارچه را سبب میشود. بااین توضیح به شعر ‹ پاییز از خیام ظهیری › نگاه کنیم. ‹ شعر پاییز از خیام ظهیری ›دو سطر ابتدایی شعر، شاعر ساخت فضا را میتوان گفت تمام میکند. عناصر بعدی در سطرهای دیگر به آرامی بدون هیچ اضافهگویی یا پیچیدهکرده فضا و تصویر وارد فضا میشود.آفتاب و پاییز/ ساحل و باد..../ ما کجای شعر هستیم؟ روی ساحل و با اندک واژه حرکت را در این آغاز در چشم و حس خود تجربه میکنیم و یا بهتر است گفته شود، بازسازی میکنیم.شاعر با بندها بازی شعر را در ذهن مخاطب هدایت میکند. همه چیز نه، هربار قسمتی را نشان میدهد.بند اول در کنار همان دو سطر آغاز است.دستهای کلاغ که میآیند و میروند/ و قارقاری که میماند/ از شاخهها بالا میرود/ و دریا که رنگ از آسمان میگیرد/ میماند./پرده اول به تصویر کشیده میشود. با اندکی مکث شاعر بند دوم را به آرامی به سمت آنکه بر ساحل ایستاده است هدایت میکند. او تصاویر را بر عکس بند اول، بی هیچ نتیجهای در باد و رنگ از فصل وخاکستری و آبی بستر حاکم بر فضای شعر ، رها میکند و همین حرکت، شعر را به آرامی به سمت کسی که بر ساحل است و نگاه او، هدایت میکند.پرندهها میپرند/ پرندهها در ساحل مینشینند/ پرندهها به دریا خیرهاند.../ و نگاهی که به ابر میماند و باران/ شکل دیگر خود را به باد میسپارد/ و باد باران میشود و ابر.../ به کوه میبخشد./دوربین شاعر در این بند دقیقاً در کنار بیننده آمدهاست. کسی که کوچکترین نشانهای برای حضورش و تصویری از او نداریم و این بی تصویری خود تواناترین ساخت تصویر را در سطر بعدی نشاندهاست. قابلیت تعمیم و ترسیم تصویر در ذهن مخاطب. هر کسی میتواند باشد.حالا نوبت توست/ تو که ابری و باران/ تو که بادی و پاییز.../شعر در یک رفت و برگشت بارها میتواند این مسیر را برود وبرگردد و هربار با تصویرهایی که ثابت نیستند و نمیتوانند بمانند، تجربهای از این حضور برگیرد و دریافتی عمیق از حس خود را تجربه کند.بافت رنگ و تصویر کنار هم با زبانی که بتواند بار حس را بدون غوغا به پا کردن، ترسیم کند و بنویسد خود میتواند نقطهی قوتی باشد برای ادامه دادن راه تا رسیدن به فضاهای گستردهتر و صاحب هویت کاملتر.
□ □ □
اینها همهی آن چیزی بود که از انتشار آثارم در سالی که گذشت میدانستم. اگر شما جایی از من مطلبی دیدید بدانید که از آن بیخبرم لطفن خبرم کنید.در پایان باز هم بارها بار سال نو مبارک!
...تا چند وقت پیش فکر می کردم عزیز نسین نیازی به معرفی ندارد . فکر می کردم من جزء آخرین کسانی هستم که با این نویسنده آشنا شدم تا اینکه چند وقت پیش _ تقریبا یک ماه مانده به عید _ با چند تا از بچه های انجمن نشسته بودیم و در مورد انجمن و تهیه کتاب صحبت می کردیم که بحث را عوض کرده به سمت شاعر و نویسنده مورد علاقتون بردم . هر کسی چیزی می گفت ؛ یکی از گونترگراس گفت و طبل حلبی ش ، یکی از مسطور که یه جوری می نویسه ، یکی از علی اشرف درویشیان که اگه ببینمش خفه ش میکنم ! ... خلاصه هر کسی یه چیزی گفت . من هم ( البته از هر برکه ای که جرعه ای نوشیدم قدرش را می دانم اما ) آن موقع از نیکوس کازانتزاکیس و عزیز نسین اسم بردم که ( بگم متاسفانه یا نگم متاسفانه؟ ) کسی نمی شناخت .
از کازانتزاکیس (( آخرین وسوسه مسیح )) را خوانده ام . عزیز نسین را هم با (( سیاحتنامه )) شناختم .
سال ها قبل سیاحتنامه را خواندم . ماجرای زنی آمریکایی _ استاد دانشگاه _ که برای گردش به استامبول می رود و به سفارش یکی از شاگردانش نزد یکی از همشهری های او می رود که خوب استامبول را نشان ش دهد . اما در طول داستان می بینیم که آن آمریکایی با نقشه ای که همراه دارد در واقع اوست که راهنماهای ش را هدایت می کند .
در این کتاب در پس طنز سرگرم کننده ای که برای جذب بیشتر مخاطب و فضا سازی بهتر لازم می نماید طنز تلخ و گزنده ای نهفته است که با در تقابل قرار دادن دو جامعه ی مدرن و سنتی از پستی بلندی های فرهنگی جامعه پرده برداری می کند .
در داستان در دست زن ، رادیویی ست که آن را از گوش ش جدا نمی کند .( البته گاهی جدا می کند .) و در آخر داستان معلوم می شود به پخش گزارش مستقیم سفر دوست فضانوردش به ماه گوش می کند .( که در پایان داستان به ماه می رسد ) در حالی که شخصیت های داستان از پس گردش در یک شهر _ شهر زادگاه شان _ برنیامده اند .
طنزعزیز نسین همین است ؛ گردش در فضاهای درهم اجتماع و به مضحکه کشیدن سرگیجه های اجتماعی . مثل این است که ذره بینی را جلوی چهره ی افراد حرکت می دهید و به خنده می افتید . گمان نکنم این کتاب دیگر چاپ شود . چرا که احتیاج به سانسور زیادی دارد . اما اگر پیدا کردید از من می شنوید حتمن بخوانید .
کتاب دومی که از عزیز نسین خواندم _ اگر اشتباه نکنم _ ((موخوره )) نام دارد . توضیحی نمی دهم فقط اینکه اگر می خواهید با فضای محافل ادبی و ادعاها ، از نوک بینی ان طرف ندیدن ها ، گنده گوزی ها و... ی شاعران و نویسندگان مان آشنا شوید (( موخوره )) منبع موثق و معتبری ست !
کتاب بعدی گزیده ای از داستان های نویسنده بود که چند سال پیش از یکی از دوستانم امانت گرفته ، خواندم. مثل دو تای قبلی چاپ قدیم بود اما چنگی به دل نمی زد و کمی چهره ادبی نویسنده را در نظرم مخدوش کرد .
مدت ها گذشت دیگر چیزی از او نخواندم اما طعم طنزش زیر دندانم مانده بود . به خاطر نوع نوشتن ش و فضای داستان هایش گمان می کردم دیگر چیزی از او چاپ نخواهد شد تا اینکه 3 سال پیش کتاب دیگری از او خواندم . کتابی که همین اواخر چاپ شده بود (( دنیای وارونه _ 50 داستان طنز )) کتاب خوبی ست کتابی که طنز فراوانی مهیا دارد و سال پیش تجدید چاپ شد و از جمله کتاب هایی ست که تاکید داشتم برای انجمن تهیه شود که تهیه شد .
و اما (( بچه های اخر الزمان )) _ در یکی از روزهای سرد اول زمستان سال پیش برادرم که برای کاری به خانه پدر بزرگ رفته بود کتاب کوچک کاهی کهنه ی خاک پاشی شده ی تارعنکبوت بسته ای را به همراه آورد و گفت :
(( _ بچه های اخرالزمان ، می خوای ؟
_ چی؟
_ عزیز نسین
کتاب را گرفتم و چون کثیف اندر کثیف بود و حق نداشتم خانه ببرم همان جا در هوای سرد دی ماه خواندم . کتاب بی جلدی که چند صفحه از اول و آخرش مفقود الاثر بود و هست و پیدا نخواهد شد . چرا؟ چون برادرم کتاب را کنار طویله لا به لای آت و آشغال ها یافته و به منش سپرد . کتاب را تا آنجا که توانستم خواندم . داستان بلندی ست شامل مجموعه ای از چند نامه که بین دختر و پسری همکلاسی که از هم جدا افتاده اند رد و بدل می شود . هر چند ساختار بسیار ساده و ابتدایی کتاب از ارزش داستانی ش می کاهد اما مثل همیشه طنز سرشاری مخاطب را همراهی می کند .
از آن جایی که این زیر خاکی از جمله کتاب های کهن چاپ بوده و شاید چاپ بعدی نداشته باشد بخش کوتاهی از آن را محض نمونه در ذیل می آورم هرچند شاید معرفی شایسته ای برای این نویسنده نباشد .
...چند روز پیش وقتی از مدرسه به خانه برگشتم متوجه شدم وضع غیر عادیه . دو تا فرش نو توی سالن پهن بود و از توی ﺁشپزخانه بوی غذاهای خوشمزه می اومد .از مادرم پرسیدم: _ چه خبره مهمان داریم؟ _ ﺁره رییس پدرت امشب میاد اینجا از شنیدن خبر خیلی ترسیدم چون می دانستم میانه پدرم و رییسش خوب نیست و ممکن بود دعواشون بشه ( پدرم همیشه پشت سر رییسش بد می گفت و بدی ها شو می شمرد. همیشه می گفت که رییسش ﺁدم دروغگو و متغلب و حقه بازیه ...) با تعجب گفتم : _ این مرتیکه پست فطرت می خواد بیاد خونه ما چه کار؟ مادرم لب هاشو گاز گرفت : _ این چه حرفیه می زنی پسر اون مرد بزرگیه _ هر کی هست باشه به ما چه مربوط . پدرم ازش خوشش نمیاد . _ اختلاف هاشون تمام شده رییس می خواد شغل مهمی به پدرت بده . عصر پدرم زود تر از همیشه به خانه ﺁمد . اول سری به ﺁشپزخانه زد . بعد رفت سالن را نگاه کرد . وقتی مطمئن شد همه چیز حاضره رفت جلوی پنجره و در انتظار ﺁمدن رییس مشغول کشیک دادن شد ! رییس گفته بود ساعت شیش میام ... ولی ساعت نزدیک 7 شد و هنوز نیامده بود . پدرم شروع به غرغر کردن کرد : (( نمی دونم این مرتیکه کجا مونده ؟ چرا نیومد ؟ )) بعد هم چند تا فحش رکیک به رییس داد که نمی تونم بنویسم .مادرم فاطی را صدا زد و چیزهایی را که باید جلوی مهمان رعایت می کرد بهش یاد داد (( دختر جان نکنه پیش مهمان ﺁبروی ما را ببری . مبادا انگشت توی دماغت کنی . اگر سرفه ت گرفت دستت را بگیر جلوی دهنت . چیزی زمین افتاد بر نداری بخوری ؟ یه وقت نگی (ها) )) _ پس چی بگم ؟ _ بگو ((بله)) هیچ وقت ((بله)) را فراموش نکن .هر حرفی را با ((بله)) شروع کن و با ((بله)) ختم کن . پدرم هنوز داشت پشت پنجره کشیک می کشید و از ناراحتی و خستگی جد و ﺁباد رییس را دم فحش بسته بود . پیش خودم گفتم : (( خدا کنه نیاد . اگه بیاد ممکنه پدرم جلوی اون هم اون ها را بگه و دعوا شون بشه )) همین موقع صدای بوق ماشینی از تو کوچه اومد .پدرم که داشت توی اتاق قدم می زد دوید جلوی پنجر و ذوق زده داد کشید : اومدش! از پنجره بیرون را نگاه کردم . ماشین شیکی جلوی خونه ما وایستاده بود . از ترس دلم داشت تاپ تاپ می کرد . توی فکر بودم اگه دعواشون بشه چه کار کنم ؟ تصمیم گرفتم اگر دعواشون شد از عقب با یک چیزی محکم بزنم تو سر رییس . پدرم در را باز کرد و رفت پایین . من از بالا داشتم نگاه می کردم . توی کوچه پدرم تا کمر دولا شد! خیال کردم می خواد سنگ برداره بزنه کله رییس . ولی بعد فهمیدم داره بهش تعظیم می کنه ! وقتی هم از پله ها ﺁمدند بالا شنیدم پدرم می گفت : (( قربان خیلی چشم به راه بودیم ! واقعا بنده نوازی فرمودین !)) با این صحبت ها وارد ساختمان شدند . پدرم پالتوی ﺁقای رییس را گرفت و به جا رختی ﺁویزان کرد و بعد به من که کنار دیوار هاج و واج ایستاده بودم گفت: ((چرا دست عمو جان را نمی بوسی ؟)) مجبور شدم دست ﺁقای رییس را ببوسم . پدرم مرتب داشت از محاسن ﺁقای رییس حرف می زد . دو نفری رفتند توی اتاق . مدتی پچ پچ کردند . گاه گاهی صدای پدرم می ﺁمد : (( درسته ... اطاعت میشه ... هر طور امر بفرمایین ... با کمال میل ...)) مادرم رفت توی اتاق و گفت : (( یک شام ناقابلی تهیه کردیم ... بفرمایین سر سفره .)) رییس پدرم سرش را تکان داد و گفت : (( نه من نمی تونم بیرون چیزی بخورم . )) پیش خودم گفتم بیچاره مادرم این همه زحمت کشیده و با هزار زحمت و کلی قرض و قوله غذا تهیه کرده حالا یارو ناز می کنه و نمی خواد شام بمونه . )) بالاخره پدرم با هزار قسم و ﺁیه و خواهش تمنا ﺁقای رییس را برای شام نگه داشت . وقتی رفتیم سر میز اینقدر از ادا و اطوار رییس پدرم لجم گرفته بود که می خواستم گلویش را بگیرم و خفه اش کنم . از ناراحتی تمام تنم می لرزید . پدرم گفت : (( _ پسر لیوان را برای ﺁقای رییس پر کن .)) دقت می کردم دستم به لیوان نخورد و ﺁقای رییس ناراحت نشود . اما از بدبختی یکهو دستم لرزید و ﺁب ریخت روی سفره . مادرم عصبانی شد و گفت : (( از دست و پای این بچه ﺁتیش می باره )) پدرم هم پشت بندش را گرفت و گفت : (( بچه به این بزرگی ﺁب ریختن بلد نیست .)) من از خجالت نزدیک بود ﺁب بشم . پدرم دستمال را پیش برد سفره را خشک کند زد ظرف سالاد را برگرداند روی لباس ﺁقای رییس . مادرم لب هاش̉̓ کند (( واه خاک عالم ریخت رو لباستون .)) و به سرعت بلند شد تا لباس ﺁقای رییس را پاک کند پاش گیر کرد به میز و بشقاب سوپ فاطی ریخت رو پاش . فاطی گریه کرد . مادرم عصبانی شد و سر فاطی داد کشید: (( هیس ! بچه جلوی مهمان گریه نمیکنه .)) فاطی طفلکی سعی می کرد صداش در نیاد . بغض توی گلوش گیر کرده بود و نسخه می زد!)) ﺁقای رییس که از فرط ناراحتی دستش می لرزید نمکدان را برداشت خواست به غذاش نمک بزند ، در نمکدان شل بود وا شد ، تمام نمک توی نمکدان ریخت تو غذاش . مادرم به کلی دست و پاش و گم کرده بود و نمی دانست چه کار کند . فقط من بودم که سر سفره اشتباه نمی کردم و الحمد لله سلامت از سر میز بلند شدم . □ وقت خوردن قهوه ﺁقای رییس از من پرسید : _ چند سالته؟ چون مادرم خیلی سفارش کرده بود که هر حرفی می زنم با ((بله)) شروع کنم جواب دادم : _ بله ... یازده سال ... بله ... رییس خنده ی بلندی کرد و پرسید : _ کلاس چندمی؟ _ بله ... پنجم ... بله ... می روم ... بله ... _ وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشی ؟ _ بله ... نویسنده ... بله ... _ ﺁفرین ! بعدش همه سکوت کردیم و مادرم با اشاره ی چشم و ابرو بهم فهماند که باید از ﺁقای رییس تشکر کنم . من هم با صدای لرزانی گفتم : (( بله ... تشکر می کنم ... بله ... ))ﺁقای رییس فکر کرد داریم مسخره اش می کنیم خیلی ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد . پدرم برای اینکه سوتفاهم را از بین ببرد چند تا سرفه کرد و می خواست حرفی بزند که فاطی با اعتراض گفت : (( بابا دستت̓ بگیر جلوی دهنت . ﺁدم جلوی مهمون اینجوری سرفه نمی کنه !)) مادرم که دید گند کار داره در میاد دستپاچه شد و برای اینکه جریان را درست کنه به فاطی گفت: (( _ برو بیرون .)) فاطی خیال کرد منظور مادرم اینه که برو توالت برای همین با اعتراض گفت : (( مامان این کارها جلوی مهمون بی ادبیه !)) ﺁقای رییس دیگه نتونست تحمل کنه با اخم و عصبانیت بلند شد و بدون خدا حافظی رفت . پدرم دنبالش دوید ! مادرم هم که با دست صورتش را می کند گفت : (( خدا ذلیلتون کنه . ﺁبرومون̕ بردین . )) پدرم برگشت . با تاسف زیر لب غر غر می کرد که : (( به جهنم که رفت خیال می کنه کیه !)) من گفتم : ((پس چرا اینقدر بهش تعظیم می کردین ؟)) پدرم سیلی محکمی بهم زد و مادرم فاطی را برد ﺁشپزخانه تو دهنش فلفل بریزه !