پاییز
آفتاب و پاییز
ساحل و باد ...
دسته ای کلاغ که می آیند و می روند
و قار قاری که می ماند
از شاخه ها بالا می رود
و دریا که رنگ از اسمان می گیرد
می ماند .
□
پرنده ها می پرند
پرنده ها در ساحل می نشینند
پرنده ها به دریا خیره اند ...
و نگاهی که به ابر می ماند و باران
شکل دیگر خود را به باد می سپارد
و باد باران می شود و ابر ...
به کوه می بخشد
□
حالا نوبت توست
تو که ابری و باران
تو که بادی و پاییز ...
زبان، تصویر و شعر
مژگان امیری
سادگی تصویر و تشبیه اگر شاعر بداند چگونه قرار است در زبان مورد نظرش از آنان بهره بگیرد و فضایی را بیافریند که دارای دریافتی خاص و عمیق از لحظه باشد نقطه اوج و تعالی یک شعر است. یکدستی تجربه و کنش درونی شاعر است که آفرینش یکپارچه را سبب میشود. بااین توضیح به شعر ‹ پاییز از خیام ظهیری › نگاه کنیم.
(( آفتاب و پاییز/ ساحل و باد..../ ))
در دو سطر ابتدایی شعر، شاعر ساخت فضا را میتوان گفت تمام میکند. عناصر بعدی در سطرهای دیگر به آرامی بدون هیچ اضافهگویی یا پیچیدهکردن فضا و تصویر وارد شعر میشوند.
ما کجای شعر هستیم؟ روی ساحل و با اندک واژه حرکت را در این آغاز در چشم و حس خود تجربه میکنیم و یا بهتر است گفته شود، بازسازی میکنیم.
شاعر با بندها بازی شعر را در ذهن مخاطب هدایت میکند. همه چیز نه، هربار قسمتی را نشان میدهد.
بند اول در کنار همان دو سطر آغاز است.
(( دستهای کلاغ که میآیند و میروند/ و قارقاری که میماند/ از شاخهها بالا میرود/ و دریا که رنگ از آسمان میگیرد/ میماند)).
پرده اول به تصویر کشیده میشود. با اندکی مکث شاعر بند دوم را به آرامی به سمت آنکه بر ساحل ایستاده است هدایت میکند.
او تصاویر را بر عکس بند اول، بی هیچ نتیجهای در باد و رنگ از فصل وخاکستری و آبی حاکم بر فضای شعر ، رها میکند و همین حرکت، شعر را به آرامی به سمت کسی که بر ساحل است و نگاه او، هدایت میکند.
(( پرندهها میپرند/ پرندهها در ساحل مینشینند/ پرندهها به دریا خیرهاند.../ و نگاهی که به ابر میماند و باران/ شکل دیگر خود را به باد میسپارد/ و باد باران میشود و ابر.../ به کوه میبخشد )).
دوربین شاعر در این بند دقیقاً در کنار بیننده آمدهاست. کسی که کوچکترین نشانهای برای حضورش و تصویری از او نداریم و این بی تصویری خود تواناترین ساخت تصویر را در سطر بعدی نشاندهاست.
قابلیت تعمیم و ترسیم تصویر در ذهن مخاطب. هر کسی میتواند باشد.
(( حالا نوبت توست/ تو که ابری و باران/ تو که بادی و پاییز.../))
شعر در یک رفت و برگشت بارها میتواند این مسیر را برود وبرگردد و هربار با تصویرهایی که ثابت نیستند و نمیتوانند بمانند، تجربهای از این حضور برگیرد و دریافتی عمیق از حس خود را تجربه کند.
بافت رنگ و تصویر کنار هم با زبانی که بتواند بار حس را بدون غوغا به پا کردن، ترسیم کند و بنویسد خود میتواند نقطهی قوتی باشد برای ادامه دادن راه تا رسیدن به فضاهای گستردهتر و صاحب هویت کاملتر.
منبع : سایت ادبی ماندگار
تمرگ بیست
آمبولانس که رفت
کفن مرد سوراخ شده بود
و از پارگی کفن ، خطوط سفید
پخش میشد بر آسفالت
میت
نگاه کرد به آب ،
و از ارتفاع پل خودش را انداخت در خلوتی هوا !
بعد
تیتر تمام روزنامهها درشت . . .
فوق العاده ! فوق العاده !
فردا هوا سرد است
دور صادق هدایتتان شال بپیچید !
(( آتفه چهارمحالیان ))
تاویلی بر« خلوتی هوا»
آمبولانس میآید روی پل ، مردهای را که به دورش کفن پیچیده شده میگذارد و میرود. تا اینجا میدانیم که میت یک مرد است؛ « کفن مرد سوراخ شده بود» - چرا مرد است؟ چون شاعر نشان میدهد که محور شعر ، صادق هدایت و اندیشهی اوست. پس کفن مرد سوراخ میشود و خطوط سفیدی از کفن میآید بیرون و پخش آسفالت میشود.
در ادامه میت از بالای پل به پایین نگاه میکند. پس خطوط بیرون آمده از کفن ، خود میت است؟ یعنی این خطوط سفید همان روح میت است که به پایین _ به « خلوتی هوا» نگاه میکند؟ عبارت « خلوتی هوا» آنقدر با فضای شعر ، شعری که با یک آمبولانس و یک مرده و خطوطی سفید آغاز شده ، همجنس و همراه است که مخاطب وقتی به اینجا میرسد به درون « خلوتی هوا» کشیده میشود. عبارتی که عصاره فضای فانتزی شعر است و شاعر به وسیله آن ، دریچهای باز میکند از شعر به سوی مخاطب که او را به درون دنیای ذهنش پرتاب کند تا با قرار گرفتن ذهن (مخاطب) و موقعیت فعلی (محیط – فضای شعر) در کنار هم به بعد سومی دست یابد که همانا بازخوانی هدایت ، به موازات شعر و در جریان شعراست. به بیان دیگر شاعر سعی میکند بخشی از وظیفه تصویر سازی را به خود مخاطب محول کرده، بخشی از انرژی شعر را ازخود او بگیرد. در واقع از آنجا که شعر «تمرگ بیست» حول دنیایی از پیش تالیف شده ( داستان ها و زندگی صادق هدایت ) قرار میگیرد ، نیاز دارد تا مخاطب را وارد این فضای تالیفی _ تاویلی! کرده ، از این طریق با شعر همراه سازد . پس شعر، مخاطب را به بازخوانی برداشتهایی وا میدارد که از مطالعه اندیشه هدایت حاصل شده است. شعر«تمرگ بیست» با همه کوتاهی تعبیرهای فراوانی دارد و اشاراتی نیز . مثلن اینکه هدایت برای بار اول خودکشی ، خودش را از بالای پل به درون رودی (در فرانسه) میاندازد . یکی از تعبیرهای شعر هم میتواند این باشد که با توجه به یاس فلسفییی که هدایت دچار آن شده بود( و از مطالعه داستانها و نامههایش قابل بررسیست) در واقع قبل از خودکشی و مرگ جسمی از لحاظ روحی مرده است ؛ « میت / نگاه کرد به آب / و از ارتفاع پل خودش را انداخت در خلوتی هوا ! » در اینجا ﺁب را نیز میتوان استعارهای از سیالیت ، بیثباتی و تغییر همیشگی موقعیتهای مختلف بیرونی (دنیای واقعی) و تاثیر آن بر درون ناآرام و پارادوکسیکال هدایت دانست که آرام آرام او را به بالای پل و به درون خلوتی هوا میکشد ! البته به شکلهای دیگری هم میتوان شعر را تاویل کرد . مثلن اینکه جسد روی پل را آثار هدایت فرض کنیم و خطوط سفید را خود هدایت که خودش را هر بار از آثارش جدا میکند و میپرد به خلوتی هوا یعنی به داستانی دیگر با همان بن مایههای اندوه و یاس فلسفی؟ تا اینکه در نهایت دیگر تاب دنیای پر تضاد بیرونی را نمیآورد و خودش را برای همیشه به درون خلوتی هوا (به تعبیری دنیای درونش – دنیای سازنده آثارش) میاندازد ؛ « ... و از ارتفاع پل خودش را انداخت در خلوتی هوا ! » از کنار این تعبیر ، تعبیر دیگری هم زاده میشود ؛ اینکه جسد روی پل را آثار هدایت بدانیم و اما خطوط سفید را مخاطبین آثار او که با مطالعه داستانها به دنیای نویسنده وارد میشوند و تحت تاثیر اندیشهاش ؛ « فردا هوا سرد است » ، به همذات پنداری با نویسنده میرسند ؛ « دور صادق هدایت تان شال بپیچید! » و در نهایت اینکه شعر «تمرگ بیست» اقتباسیست آزاد از آثار هدایت . اقتباسی که میخواهد نگاه مخاطب را در برخورد با این متن و دنیای اقتباس شده به چالش بکشد.