لاشخور

فرانتس کافکا

احمد شاملو

توی پاهای من لاشخوری بود که با منقارش بدجوری نوکم می زد. هیچی نشده کفش و جورابم را دریده بود و حالا داشت توی گوشتم کند و کاو می کرد. چند تا ضربه که با منقارش می زد با دلواپسی دور سرم چرخی می خورد و دوباره دست به کار می شد.
اقایی می گذشت. لحظه ای نگاه کرد بعد پرسید چطور می توانم لاشخور را تحمل کنم. به اش گفتم: من بی دفاعم . امده نشسته بنا کرده به من نوک زدن . البته می خواستم برانمش حتا سعی کردم خفه اش کنم منتها یک همچو حیوانی خیلی قوی است! حتا داشت به صورتم می پرید؛ دیدم همان بهتر که پاهایم را قربانی کنم و حالا دیگر پاک ریش ریش شده اند.
ان اقا گفت: برای چی می گذارید این جور شکنجه تان بدهد. یک گلوله و قالش کنده است!
گفتم: راستی؟ خودتان حاضرید ترتیبش را بدهید؟
اقاهه گفت: با کمال میل پس بروم خانه تفنگم را بردارم. فقط یک نیم ساعت دیگر می توانید دندان روی جگر بگذارید؟
گفتم: از کجا بدانم.
ان وقت بعد از انکه لحظه ای از درد به خودم پیچیدم گفتم:بی زحمت شما سعی تان را بکنید.
اقاهه گفت: خوب سعی می کنم بجنبم .
ضمن این اختلاط لاشخور که به نوبت من و اقاهه را می پایید با خیال راحت همه چیز را شنید و برای من مثل روز روشن بود که از سر تا ته قضیه را خوانده . به یک حرکت بال بلند شد . برای اینکه به قدر کفایت خیز بردارد سر و سینه اش را به عقب کشید عین زوبین انداز ها منقارش را توی دهنم فرو برد تا هم فیها خالدونم . در حالی که مرا از هم شکافت حس کردم _ ان هم با چه سبکباری _ که لاشخور بی رحمانه در لجه های بی انتهای خون غرق می شود .

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توالت عمومی

ما قصد داریم تا توشه ای هر چند ناچیز خود را که سال ها در راه طلب حقیقت محض اندوخته ایم با شما در میان بگذاریم . راهش را نیز ضجه زدن و گرفتن یک گارد جدی در مواجه با این مشکل بزرگ نمی دانیم .بلکه قصد آن را داریم تا با دیدی طنز و در فضایی کمدی مشکلات را مطرح کنیم . فضایی که ذهن بیمار ایرانی به علت مشقت های فروانی که دیده است این روزها از آن تغذیه می کند و به آن راغب تر تا برخوردی آقا منشانه تر و مودبانه تر ... الا ایو الحال به گفتن همین ها بسنده می کنیم تا پست بعدی در پست های این وبلاگ هر دفعه یک شخص را مورد انتقاد قرار می دهیم و به برسی او و کارهایش می پردازیم . یا از کار ما خوشحال خواهید شد یا نگران و ناراحت . این همان چیزی است که دوست داریم . زیرا که از متوسط بودن بیزاریم .

ميثم متاجی

سلام .ممنون از اطلاع شما. خواندم و دوست داشتم نويسنده اش را . موفق باشيد.منتظر -حضور شما هم هستم.

جواد

با سلام! جناب زهيري بابت ای ميلتان ممنون! راستی آيا حقير افتخار آشنايی با شما را دارم؟ داستان لاشخور کافکا هم عالی بود. منو باز برگردوند به دنيای کابوس وار کافکا که در اوج شاد خويی نوجوانی با آن آشنا شدم. اگر جوابی از شما دريافت کنم بسيار خرسند خواهم شد. راستی من دارم دوره آموزشی رو می گذرونم فقط آخ هفته ها می تونم ای ميل جواب بدم. نکنه فکر کنيد تنبلم! بازم ممنون!

جواد

جناب ظهيری گرامی! با سلام مجدد! فکر کنم افتخار آشنايی با شما را از طريق دوست و يار گرامی جناب سعيد آذين پيدا کرده ام!‌ به هر حال منتظر پاسخ شما هستم!‌ از مورد املايی نام شما در پيام قبلی هم معذرت می خواهم! دوستی با چنين نام فاميل داشتم!‌ يا حق!

صبرا نامي

از آن متن های فانتزی خوبی است که من هم اگر گیرم بیاید می خوانم. ۱۸ مهر کی حالا کی؟ بروز نمی شويد؟

تیرداد

سلام خيام ظهيری عزيز ترجمه را با حالی خوش می خوانم . با احترام فراوان : تيرداد راد

جزيره تالش نشين عنبران

دلم پیه حشی ببی ت مارو خواستم خورشید زندگیم باشی عینی بته روشنی ببی ت وارو نوری گرما بخش برای برف باشی اشت روشنی اتاوی یو ب عالم روشناییت بتابد بر همه عالم نشون بده ب تولشون ت صا رو صدها راه تو به تالشان نشان بدهی