شیرین

دقیقن یادم نیست چه وقت سال بود و چه قدر از نبودنت می گذشت ولی یادم هست که هوا خنک بود . هوا نیمه ابری یا کمی تا قسمتی ابری بود . گله گله ابر اینجا و آنجا منظره خوبی به آسمان داده بود . نرمه بادی می آمد و رخت ها را تکان می داد و خشک می کرد . صدای بچه های از مدرسه برگشته می آمد . از دور می آمد . هوا طعم خوبی داشت . تو کتابت را روی میز گذاشته بودی که باد سرگرمی تازه اش را از روی میز ما بر ندارد که من سینی چای را بیاورم که تو هر چه نخود کشمش در جیب داری بریزی روی میز و بگویی: (( این هم کیشمیش لبلبو)) و بخندی و بخندم و کسی به خوشی ما نباشد حتا کبوترهایی که با تو آمدند و با شعرها پر گرفتند و رفتند و ماند کتابی بی شعر و بی کبوتر روی رف‘ کنج اتاق... اصلن شاید همه آن حال و هوای خوش تنها مولود رویاهای شیرین زنی است که چشمان همیشه به راهش آبستن در بسته ای است که باز شود و دل تنگش را مثل آسمان بالای سرش باز کند . مثل صدای تو وقتی شیرین خطابم می کنی و تک درخت حیاط پر از پرنده می شود...
بگذریم بازی ابرها و آفتاب تند تر شده بود زندگی آرام نمی گرفت . داشتم تشت رخت را آب می کشیدم که تلفن زنگ زد . با اولین زنگ‘ صدای شیرین تو مثل نسیمی که می وزید و کمی سرد بود صورتم را سرخ کرد . تشت را به کناره حوض تکیه دادم و با اشتیاق ولی آرام و با وقار همان طور که تو می خواهی به اتاق نشیمن آمدم . در آینه نگاه کردم به خودم لبخند زدم به ابروهایم دست کشیدم موهایم را زیر روسری بردم و مثل همیشه چند تاری بالای پیشانی برای تو نگه داشتم . تلفن آرام نمی گرفت . اگر تو باشی می مانی تا من گوشی را بردارم . گوشی را برداشتم تو بودی سرخ شدم .

 

/ 2 نظر / 30 بازدید
كلابي

سلام خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزنيد.اگه مايل به تبادل لينك بوديد خبرم كنيد.

مهکامه

نرمه بادی میامد و رختها را تکان میداد و خشک میکرد... قشنگ بود مثه همیشه سرمای هواش به صورت منم خورد