تیستو تصمیم می گیرد به دکتر متخصص امراض مختلف کمک کند

هنگام بازدید از بیمارستان بود که تیستو با دختر کوچولوی بیماری آشنا شد . بیمارستان میرپوال از لطف آقای پدر بیمارستان خیلی قشنگی بود . خیلی بزرگ خیلی تمیز و دارای تمام چیزهایی که برای درمان بیماری ها لازم است . پنجره های بزرگ باعث می شد که آفتاب حسابی به داخل اتاق ها بتابد و دیوارها هم سفید و براق بود . تیستو اصلن حس نکرد که بیمارستان چیز زشتی است . نه ابدا چنین حسی نکرد اما با این وجود حس کرد ... چطور می شود گفت حس کرد که در پشت این این چیزهای خوب غم و غصه ای پنهان است . دکتر و متخصص امراض مختلف رییس بیمارستان مردی بود بسیار دانشمند و بسیار مهربان و این صفت ها در همان اولین دیدار در او حس می شد .  تیستو فکر کرد این دکتر کمی به باغبان باشی سبیلو شباهت دارد . سبیلویی که سبیل نداشته باشد و عینک بزرگ صدفی به چشم گذاشته باشد . تیستو احساسش را برای دکتر باز گفت . دکتر در جوابش گفت : (( شباهت بین من و سبیلو حتمن به این دلیل است که هر دوی ما از زندگی مواظبت می کنیم.

 سبیلو از زندگی گل ها مواظبت می کند و من از زندگی انسان ها )) تیستو با گوش دادن به حرف های ی دکتر متخصص امراض مختلف متوجه شد که مراقبت از زندگی انسان ها خیلی مشکل تر از باغبانی است . پزشک بودن یعنی دایم در حال جنگ و مبارزه بودن و لحظه ای هم درنگ نکردن . از یک طرف همیشه باید آماده باشیم تا از وارد شدن بیماری به بدن آدم ها جلو گیری کنیم و از طرف دیگر باید مراقب باشیم تا سلامتی از بدن انسان ها خارج نشود . تازه سلامتی یکی است و مرض هزارها . بیماری خودش را به هزاران شکل در می آورد تا شناخته نشود درست مثل شرکت کنندگان بالماسکه که خودشان را به قیافه های جورواجور در می آورند . باید بیماری را پیدا کرد باید زله اش کرد باید شکارش کرد و در حالی که باید تمام این کارها را کرد سلامتی را هم باید محکم نگه داشت تا فرار نکند .

دکتر متخصص امراض مختلف پرسید : ((تیستو هیچ تا حالا مریض شده ای ؟))

((نه هیچ وقت))

((راستی ؟))

بعد دکتر یادش آمد که هیچ وقت او را برای درمان تیستو نبرده اند . خانم مادر اغلب سر درد داشت و آقای پدر بعضی وقت ها از دل درد می نالید . کارلوس مستخدم در زمستان گذشته سینه درد گرفته بود اما تیستو ... نه ابدا مریض نشده بود . بیا این هم بچه ای که از زمان تولدش تا حالا نه آبله مرغان گرفته نه دچار آنژین شده و نه سرما خورده . یک جور سلامتی عجیب سلامتی ای نادر .

تیستو گفت : (( دکتر از اینکه این چیزها را به من یاد دادید خیلی متشکرم برایم خیلی جالب بود )) دکتر اتاقی را که قرصهای کوچک صورتی رنگ ضد سرفه خمیرهای زرد رنگ ضد جوش صورت و گردهای سفید تب بر را در آنجا می ساختند به تیستو نشان داد . دستگاه بزرگی را به او نشان داد که از پشت آن می توانستند توی بدن آدم را ببینند . این دستگاه درست مثل پنجره ای بود که از پشتش می توانستند جایی را که بیماری پنهان شده بود پیدا کنند . همچنین سالنی را دیدند که سقفش از آیینه بود و آنجا آپاندیسیت و خیلی چیزهای دیگر را که زندگی  را به خطر می اندازد عمل می کردند . تیستو با خودش گفت چون در بیمارستان جلوی هر جور ناراحتی ای را می گیرند لابد همه چیز باید خوب و خوش حال کننده باشد پس این احساس غمی که می کنم از کجاست ؟ دکتر در اتاق دختر کوچولوی مریضی را باز کرد و گفت : (( تیستو من دارم میرم تو خودت تنها به اتاق برو )) تیستو وارد اتاق شد و به دختر کوچولو گفت : (( سلام )) به نظرش دخترک خیلی قشنگ اما رنگ پریده آمد . موهای سیاهش روی بالش پخش شده بود . تقریبا هم سن تیستو بود . دختر بدون اینکه سرش را تکان بدهد خیلی مودبانه جواب داد : (( سلام )) به سقف خیره شده بود . تیستو کنار تخت خواب نشست و کلاه سفیدش را روی روی زانویش گذاشت . 

((  دکتر به من گفت پاهایت حرکت نمی کند . راستی از وقتی که اینجا آمده ای بهتر نشده ای ؟ ))

دختر جواب داد : (( نه ولی اهمیتی ندارد ))

تیستو پرسید : (( چرا ))

(( چون جایی ندارم بروم ))

تیستو برای اینکه چیزی گفته باشد گفت : (( من یک باغ دارم ))

(( تو خوشبختی شاید اگر من هم باغ داشتم دلم می خواست پاهایم خوب بشود تا توی باغم گردش کنم ))

تیستو در حالی که به انگشت هایش نگاه می کرد با خودش گفت اگر فقط همین یک چیز خوش حالش می کند ... و باز پرسید : (( حوصله ات سر نمی رود ؟ ))

(( نه زیاد . به سقف نگاه می کنم و شکاف های کوچکی را که آنجا هست می شمرم ))

تیستو فکر کرد که گل ها بهترند و پیش خودش گل ها را صدا زد : (( شقایق ها شقایق ها گل های مینا گل های نسرین ... )) تخم گل ها حتمن باید از پنجره به داخل بیایند البته اگر به کفش تیستو نچسبیده باشند .

(( تو بدبخت که نیستی ؟ هستی ؟ ))

دخترک جواب داد : (( برای شناختن بدبختی باید اول خوش بختی را بشناسی . من مریض به دنیا آمدم ))

تیستو فهمید که غم و غصه این بیمارستان توی این اتاق و در وجود همین دختر پنهان شده است . تیستو هم خیلی غمگین شد .

(( کسی به ملاقاتت می آید ؟ ))

(( خیلی ها صبح قبل از صبحانه پرستار درجه گذار را می بینم . بعدش دکتر می آید . دکتر خیلی مهربان است . خیلی با مهربانی با من حرف می زند و به من یک دانه نقل می دهد .وقت ناهار موقع آمدن پرستار قرص است . عصرها پرستار آمپول زن را  که خیلی دردم می آورد می بینم و بعد آقای سفید پوشی می آید که به من می گوید پاهایم خیلی بهتر شده و بعدش هم پاهایم را از طناب آویزان می کند تا تکان بخورند . همه می گویند که من خوب می شوم ولی من فقط سقف را نگاه می کنم . سقف دست کم این خوبی را دارد که به من دروغ نمی گوید ))

وقتی که دخترک حرف میزد تیستو بلند شده بود و دور تخت خواب سرگرم کارهایش بود . با خودش فکر کرد (( برای اینکه این دختر کوچولو خوب بشود باید برای دیدن فردا امیدی داشته باشد . یک گل در حال شکفتن حتمن می تواند او را در بهتر شدن کمک کند . گلی که می روید یک معمای واقعی است معمایی که هر روز صبح تکرار می شود . یک روز غنچه اش باز می شود روز بعد برگ سبزی که  به  قورباغه کوچکی می ماند از ساقه اش جوانه می زند و بعد کاسه گل بازتر می شود . شاید اگر دخترک هر روز انتظار یک چیز تازه را بکشد بیماری اش را فراموش کند ))

انگشت های تیستو لحظه ای بیکار نبودند . گفت : ((من فکر می کنم تو حتمن خوب می شوی ))

(( اینطور فکر می کنی ؟ ))

(( آره آره مطمن باش  خداحافظ ))

دختر کوچولوی بیمار مودبانه گفت : (( خدا حافظ . تو واقعا از اینکه باغ داری شانس آورده ای ))

دکتر در پشت میز فلزی اش که انباشته بود از کتاب های بزرگ بزرگ منتظر تیستو نشسته بود .  

پرسید : (( خب تیستو امروز چه چیز تازه ای یاد گرفتی ؟ از علم طب چه چیز فهمیدی ؟ )) تیستو جواب داد : (( فهمیدم که علم طب برای یک آدم غصه دار کار مهمی نمی تواند انجام دهد .  فهمیدم که برای معالجه شدن باید شوق زندگی وجود داشته باشد . راستی دکتر قرصی وجود ندارد که که امید بیاورد ؟ )) دکتر از اینکه این همه فهم و شعور را در پسری به این کوچکی می دید تعجب کرده بود و گفت : (( تو خودت به تنهایی متوجه نکته ای شدی که یک دکتر در ابتدای کارش باید آن را بداند ))

(( بعدش چی دکتر ؟ ))

(( بعدا باید بدانیم که برای خوب معالجه کردن آدم ها باید آن ها را خیلی دوست داشته باشیم))  آنوقت دکتر یک مشت نقل به تیستو داد و در دفتر نمرات نمره خوبی به تیستو داد .

دکتر  فردا صبح که وارد اتاق دختر کوچولوی مریض شد حسابی تعجب کرد . دخترک لبخند می زد چون در میان باغی پر گل از خواب بیدار شده بود. (1)

 

1_ لختی از کتاب (( تیستو سبز انگشتی)) نوشته موریس دورئون ترجمه لیلی گلستان    

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
سايت تفريحي تاپ فان

سلام. وبلاگ خوبي داريد. خسته نباشيد. دوست داشتي کمي بخندي به سايت ما هم سر بزن http://topfun20.com

niloofar

دوست گلم سال نو پیشاپیش مبـــــــــــــــــــــــــــــارک امیدوارم تو سال 94 به همه ی آرزوهات برسي![گل][گل][گل]