Aziz nesin

...تا چند وقت پیش فکر می کردم عزیز نسین نیازی به معرفی ندارد . فکر می کردم من جزء آخرین کسانی هستم که با این نویسنده آشنا شدم تا اینکه چند وقت پیش _ تقریبا یک ماه مانده به عید _ با چند تا از بچه های انجمن نشسته بودیم و در مورد انجمن و تهیه کتاب صحبت می کردیم که بحث را عوض کرده به سمت شاعر و نویسنده مورد علاقتون بردم . هر کسی چیزی می گفت ؛ یکی از گونترگراس گفت و طبل حلبی ش ، یکی از مسطور که یه جوری می نویسه ، یکی از علی اشرف درویشیان که اگه ببینمش خفه ش میکنم ! ... خلاصه هر کسی یه چیزی گفت . من هم ( البته از هر برکه ای که جرعه ای نوشیدم قدرش را می دانم اما ) آن موقع از نیکوس کازانتزاکیس و عزیز نسین اسم بردم که ( بگم متاسفانه یا نگم متاسفانه؟ ) کسی نمی شناخت .

از کازانتزاکیس (( آخرین وسوسه مسیح )) را خوانده ام . عزیز نسین را هم با (( سیاحتنامه )) شناختم .

سال ها قبل سیاحتنامه را خواندم . ماجرای زنی آمریکایی _ استاد دانشگاه _ که برای گردش به استامبول می رود و به سفارش یکی از شاگردانش نزد یکی از همشهری های او می رود که خوب استامبول را نشان ش دهد . اما در طول داستان می بینیم که آن آمریکایی با نقشه ای که همراه دارد در واقع اوست که راهنماهای ش را هدایت می کند .

در این کتاب در پس طنز سرگرم کننده ای که برای جذب بیشتر مخاطب و فضا سازی بهتر لازم می نماید طنز تلخ و گزنده ای نهفته است که با در تقابل قرار دادن دو جامعه ی مدرن و سنتی از پستی بلندی های فرهنگی جامعه پرده برداری می کند .

در داستان  در دست زن ، رادیویی ست که آن را از گوش ش جدا نمی کند .( البته گاهی جدا می کند .) و در آخر داستان معلوم می شود به پخش گزارش مستقیم سفر دوست فضانوردش به ماه گوش می کند .( که در پایان داستان به ماه می رسد ) در حالی که شخصیت های داستان از پس گردش در یک شهر _ شهر زادگاه شان _ برنیامده اند .

طنزعزیز نسین همین است ؛ گردش در فضاهای درهم اجتماع و به مضحکه کشیدن سرگیجه های اجتماعی . مثل این است که ذره بینی را جلوی چهره ی افراد حرکت می دهید و به خنده می افتید . گمان نکنم این کتاب دیگر چاپ شود . چرا که احتیاج به سانسور زیادی دارد . اما اگر پیدا کردید از من می شنوید حتمن بخوانید .

کتاب دومی که از عزیز نسین خواندم _ اگر اشتباه نکنم _ ((موخوره )) نام دارد . توضیحی نمی دهم فقط اینکه اگر می خواهید با فضای محافل ادبی و ادعاها ، از نوک بینی ان طرف ندیدن ها ، گنده گوزی ها و... ی شاعران و نویسندگان مان آشنا شوید (( موخوره )) منبع موثق و معتبری ست !

کتاب بعدی گزیده ای از داستان های نویسنده بود که چند سال پیش از یکی از دوستانم امانت گرفته ، خواندم. مثل دو تای قبلی چاپ قدیم بود اما چنگی به دل نمی زد و کمی چهره ادبی نویسنده را در نظرم مخدوش کرد .

مدت ها گذشت دیگر چیزی از او نخواندم اما طعم طنزش زیر دندانم مانده بود . به خاطر نوع نوشتن ش و فضای داستان هایش گمان می کردم دیگر چیزی از او چاپ نخواهد شد تا اینکه 3 سال پیش کتاب دیگری از او خواندم . کتابی که همین اواخر چاپ شده بود (( دنیای وارونه _ 50 داستان طنز )) کتاب خوبی ست کتابی که طنز فراوانی مهیا دارد و سال پیش تجدید چاپ شد و از جمله کتاب هایی ست که تاکید داشتم برای انجمن تهیه شود که تهیه شد .

و اما (( بچه های اخر الزمان )) _ در یکی از روزهای سرد اول زمستان سال پیش برادرم که برای کاری به خانه پدر بزرگ رفته بود کتاب کوچک کاهی کهنه ی خاک پاشی شده ی تارعنکبوت بسته ای را به همراه آورد و گفت :

(( _ بچه های اخرالزمان ، می خوای ؟ 

   _ چی؟

   _ عزیز نسین

کتاب را گرفتم و چون کثیف اندر کثیف بود و حق نداشتم خانه ببرم همان جا در هوای سرد دی ماه خواندم . کتاب بی جلدی که چند صفحه از اول و آخرش مفقود الاثر بود و هست و پیدا نخواهد شد . چرا؟ چون برادرم کتاب را کنار طویله لا به لای آت و آشغال ها یافته و به منش سپرد . کتاب را تا آنجا که توانستم خواندم . داستان بلندی ست شامل مجموعه ای از چند نامه که بین دختر و پسری همکلاسی که از هم جدا افتاده اند رد و بدل می شود . هر چند ساختار بسیار ساده و ابتدایی کتاب از ارزش داستانی ش می کاهد اما مثل همیشه طنز سرشاری مخاطب را همراهی می کند .

از آن جایی که این زیر خاکی از جمله کتاب های کهن چاپ بوده و شاید چاپ بعدی نداشته باشد بخش کوتاهی از آن را محض نمونه در ذیل می آورم هرچند شاید معرفی شایسته ای برای این نویسنده نباشد .

 

...چند روز پیش وقتی از مدرسه به خانه برگشتم متوجه شدم وضع غیر عادیه . دو تا فرش نو توی سالن پهن بود و از توی ﺁشپزخانه بوی غذاهای خوشمزه می اومد .از مادرم پرسیدم: _ چه خبره مهمان داریم؟

_ ﺁره رییس پدرت امشب میاد اینجا

از شنیدن خبر خیلی ترسیدم چون می دانستم میانه پدرم و رییسش خوب نیست و ممکن بود دعواشون بشه ( پدرم همیشه پشت سر رییسش بد می گفت و بدی ها شو می شمرد. همیشه می گفت که رییسش ﺁدم دروغگو و متغلب و حقه بازیه ...)

با تعجب گفتم :

_ این مرتیکه پست فطرت می خواد بیاد خونه ما چه کار؟

مادرم لب هاشو گاز گرفت :

_ این چه حرفیه می زنی پسر اون مرد بزرگیه

_ هر کی هست باشه به ما چه مربوط . پدرم ازش خوشش نمیاد .

_ اختلاف هاشون تمام شده رییس می خواد شغل مهمی به پدرت بده .

عصر پدرم زود تر از همیشه به خانه ﺁمد . اول سری به ﺁشپزخانه زد . بعد رفت سالن را نگاه کرد . وقتی مطمئن شد همه چیز حاضره رفت جلوی پنجره و در انتظار ﺁمدن رییس مشغول کشیک دادن شد !

رییس گفته بود ساعت شیش میام ... ولی ساعت نزدیک 7 شد و هنوز نیامده بود . پدرم شروع به غرغر کردن کرد : (( نمی دونم این مرتیکه کجا مونده ؟ چرا نیومد ؟ ))

بعد هم چند تا فحش رکیک به رییس داد که نمی تونم بنویسم .مادرم فاطی را صدا زد و چیزهایی را که باید جلوی مهمان رعایت می کرد بهش یاد داد  (( دختر جان نکنه پیش مهمان ﺁبروی ما را ببری . مبادا انگشت توی دماغت کنی . اگر سرفه ت گرفت دستت را بگیر جلوی دهنت . چیزی زمین افتاد بر نداری بخوری ؟  یه وقت نگی (ها) ))

_ پس چی بگم ؟

_ بگو ((بله)) هیچ وقت ((بله)) را فراموش نکن .هر حرفی را با ((بله)) شروع کن و با ((بله)) ختم کن .

پدرم هنوز داشت پشت پنجره کشیک می کشید و از ناراحتی و خستگی جد و ﺁباد رییس را دم فحش بسته بود .

پیش خودم گفتم : (( خدا کنه نیاد . اگه بیاد ممکنه پدرم جلوی اون هم اون ها را بگه و دعوا شون بشه ))

همین موقع صدای بوق ماشینی از تو کوچه اومد .پدرم که داشت توی اتاق قدم می زد دوید جلوی پنجر و ذوق زده داد کشید : اومدش!

از پنجره  بیرون را نگاه کردم . ماشین شیکی جلوی خونه ما وایستاده بود . از ترس دلم داشت تاپ تاپ می کرد . توی فکر بودم اگه دعواشون بشه چه کار کنم ؟ تصمیم گرفتم اگر دعواشون شد از عقب با یک چیزی محکم بزنم تو سر رییس .

پدرم در را باز کرد و رفت پایین . من از بالا داشتم نگاه می کردم . توی کوچه پدرم تا کمر دولا شد! خیال کردم می خواد سنگ برداره بزنه کله رییس . ولی بعد فهمیدم داره بهش تعظیم می کنه !

وقتی هم از پله ها ﺁمدند بالا شنیدم پدرم می گفت : (( قربان خیلی چشم به راه بودیم ! واقعا بنده نوازی فرمودین !))

با این صحبت ها وارد ساختمان شدند . پدرم پالتوی ﺁقای رییس را گرفت و به جا رختی ﺁویزان کرد و بعد به من که کنار دیوار هاج و واج ایستاده بودم گفت: ((چرا دست عمو جان را نمی بوسی ؟))

مجبور شدم دست ﺁقای رییس را ببوسم .

پدرم مرتب داشت از محاسن ﺁقای رییس حرف می زد . دو نفری رفتند توی اتاق . مدتی پچ پچ کردند . گاه گاهی صدای پدرم می ﺁمد : (( درسته ... اطاعت میشه ... هر طور امر بفرمایین ... با کمال میل ...))

مادرم رفت توی اتاق و گفت : ((  یک شام ناقابلی تهیه کردیم ... بفرمایین سر سفره .))

رییس پدرم سرش را تکان داد و گفت : (( نه من نمی تونم بیرون چیزی بخورم . ))

پیش خودم گفتم بیچاره مادرم این همه زحمت کشیده و با هزار زحمت و کلی قرض و قوله غذا تهیه کرده حالا یارو ناز می کنه و نمی خواد شام بمونه . ))

بالاخره پدرم با هزار قسم و ﺁیه و خواهش تمنا ﺁقای رییس را برای شام نگه داشت . وقتی رفتیم سر میز اینقدر از ادا و اطوار رییس پدرم لجم گرفته بود که می خواستم گلویش را بگیرم و خفه اش کنم . از ناراحتی تمام تنم می لرزید .

پدرم گفت : (( _ پسر لیوان را برای ﺁقای رییس پر کن .))

دقت می کردم دستم به لیوان نخورد و ﺁقای رییس ناراحت نشود . اما از بدبختی یکهو دستم لرزید و ﺁب ریخت روی سفره .

مادرم عصبانی شد و گفت : (( از دست و پای این بچه ﺁتیش می باره ))

پدرم هم پشت بندش را گرفت و گفت : (( بچه به این بزرگی ﺁب ریختن بلد نیست .))

من از خجالت نزدیک بود ﺁب بشم . پدرم دستمال را پیش برد سفره را خشک کند زد ظرف سالاد را برگرداند روی لباس ﺁقای رییس .

مادرم لب هاش̉̓ کند (( واه خاک عالم ریخت رو لباستون .)) و به سرعت بلند شد تا لباس ﺁقای رییس را پاک کند پاش گیر کرد به میز و بشقاب سوپ فاطی ریخت رو پاش . فاطی گریه کرد .

مادرم عصبانی شد و سر فاطی داد کشید: (( هیس ! بچه جلوی مهمان گریه نمیکنه .)) فاطی طفلکی سعی می کرد صداش در نیاد . بغض توی گلوش گیر کرده بود و نسخه می زد!))

ﺁقای رییس که از فرط ناراحتی دستش می لرزید نمکدان را برداشت خواست به غذاش نمک بزند ، در نمکدان شل بود وا شد ، تمام نمک توی نمکدان ریخت تو غذاش . مادرم به کلی دست و پاش و گم کرده بود و نمی دانست چه کار کند . فقط من بودم که سر سفره اشتباه نمی کردم و الحمد لله سلامت از سر میز بلند شدم .

 

 

وقت خوردن قهوه ﺁقای رییس از من پرسید : _ چند سالته؟

چون مادرم خیلی سفارش کرده بود که هر حرفی می زنم با ((بله)) شروع کنم

جواب دادم : _ بله ... یازده سال ... بله ...

رییس خنده ی بلندی کرد و پرسید : _ کلاس چندمی؟

_ بله ... پنجم ... بله ... می روم ... بله ...

_ وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشی ؟

_ بله ... نویسنده ... بله ...

_ ﺁفرین !

بعدش همه سکوت کردیم و مادرم با اشاره ی چشم و ابرو بهم فهماند که باید از ﺁقای رییس تشکر کنم . من هم با صدای لرزانی گفتم : (( بله ... تشکر می کنم ... بله ... ))ﺁقای رییس فکر کرد داریم مسخره اش می کنیم خیلی ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد . پدرم برای اینکه سوتفاهم را از بین ببرد چند تا سرفه کرد و می خواست حرفی بزند که فاطی با اعتراض گفت : (( بابا دستت̓ بگیر جلوی دهنت . ﺁدم جلوی مهمون اینجوری سرفه نمی کنه !))

مادرم که دید گند کار داره در میاد دستپاچه شد و برای اینکه جریان را درست کنه به فاطی گفت: (( _ برو بیرون .))

فاطی خیال کرد منظور مادرم اینه که برو توالت برای همین با اعتراض گفت : (( مامان این کارها جلوی مهمون بی ادبیه !))

ﺁقای رییس دیگه نتونست تحمل کنه با اخم و عصبانیت بلند شد و بدون خدا حافظی رفت . پدرم دنبالش دوید ! مادرم هم که با دست صورتش را می کند گفت : (( خدا ذلیلتون کنه . ﺁبرومون̕ بردین . ))

پدرم برگشت . با تاسف زیر لب غر غر می کرد که : (( به جهنم که رفت خیال می کنه کیه !))

من گفتم  : ((پس چرا اینقدر بهش تعظیم می کردین ؟))

پدرم سیلی محکمی بهم زد و مادرم فاطی را برد ﺁشپزخانه تو دهنش فلفل بریزه !

/ 70 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تازه های ادبی

سلام ممنون از حضورتون. به ايميل هم سر زدم فقط لينک همين وبلاگتون را معرفی بوديد سلامت باشيد ياعلی

به روز شدگان

به روز شدگان: طرحی نو در دنیای وبلاگ نویسان ادبیات ایران محل تجمع تمام وبلاگ های جدی و حرفه ای ادبیات ایران

روح انگيز

سلام دوست من، اگر گمشده اي داري، خوشحال ميشم به سراغم بياي و قسمت دوم داستان گمشده ام كجاست رو دونبال كني.

حسين جلال پور

سلام "من حرف می زنم" این شعرهای گنگ به گوش تو آشناست؟ منتظرم با سپاس

اقصا

و اولين بار که ترسم کم کم داشت از بين می رفت و قتی بود که در خانه هنر کيانپارس معنی چمپاتمه را از شما پرسيدم بود؟ سالها می گذره و دورا دور نوشته هاتون و در سايتهای مختلف می خونم نمی دونم چرا دزدکی لبخندی رو لبام می شينه.... خوشحالم که الان تو سايتتون هستم خونه گرمی دارين .هنوز اين ور دنيا با تمام مشکلاتش دوست دارم بنويسم گاه گداری می نويسم راستی استاد وقت کردين به من هم سری بزنيد می خوام يکی از اون نقدهاتون و بشنوم ديگه توی جلسه شعر نيستم که وقتی شعری ارزش حرف نداشته باشه جز سکوتتون چيز ديگه ای رو نتونم ببينم. استاد خوشحال شدم که بعد از سالها با قلمی سبز می بينمتان. هميشه سبز و مانا....

آزاده نیکویی

سلام شاعری که پیوند قلب سیاهش را تمام شعر های سپید پس زده اند..... با سپیدی به روزم و منتظر

نمیدانم همانی هستی که فکر می کنم یا نه لطفا کمی بیشتر ازخودبگوومکان زنگیت عکسهایی ازپره سر وکلانتر محله درسایتت قراربده وبزرگان محلت راشناسایی نکن تا بعد از رفتن امثال مرحوم پرویز کلانتری مغموم نباشی

سهيل

سلام دوست عزيز[لبخند] من حدود 10 تا ازكتابهاي عزيز نسين رو به صورت پي دي اف دارم. خوشحال ميشم اگه بتونم اونا رو برات آپلود كنم كه بخوني. اگه خواستيشون، حتما توي وبلاگم نظر بده كه برات آپلود كنم