گذری بر مجموعه شعر«تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست»

«تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست»

سروده‌‌ی داوود ملک زاده

من که فکر می‌کنم                                          

 

_ حتا _

 

صدای زنگی که سعدی را

 

از «خواب نوشین بامداد رحیل»

 

بیدار می‌کند

 

شیرین است

 

وقتی که کاروانی از اعداد آشنا

 

پشت خط رژه می‌روند.

 

 

گوشی را بر می‌دارم

 

سهراب می‌شوم:

 

                    «صدا کن مرا

 

                                صدای تو خوب است.»

 

 

«تهران برای شعر شدن …» اولین مجموعه شعر داوود ملک‌زاده است. یکی دیگر از همان شهرستانیها که رفته بالای بلندی که بگوید: ما هم آواز خودمان را میخوانیم.آستارا این سالها گویا آتش زیر خاکستر بوده که حالا از کناره به درآمده و همینطور دارد مجموعه صادر میکند که «تهران برای شعر شدن ...» یکی از اخیرترین این مجموعه هاست.

 

شعرهای این مجموعه مثل بسیاری از شعرهای دیگر شاعران آستارایی ، خصوصن شعرهای اکبر اکسیر از ویژگی مهم طنز برخوردار است. طنزی رایج در تقریبن همه شعرهای مجموعه که دوست دارد از هرجایی سرک بکشد و دیده شود.

 

 از طعنه و کنایه گرفته تا هجو و طنز موقعیت و گاه طنز زبانی ...

 

«سردبیر کله‌ی تاس اش را ویرایش میکند / و خبر ندارد که من / به تعداد موهای سرش / پیراهن اتو کرده میپوشم / […] / بگذارید دل‌ام برای سردبیر بسوزد / که نمی‌داند / تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست» - اولتیماتوم(صفحه7)

 

«سنگی ولو شده در زیر پا / و پیکری تراشیده در روبرو / مانده‌ام / حواسام را کجا پرت کنم؟» - (صفحه 17)

 

«هیچ اتفاقی نمیافتد / حتا اگر چنگیز خان دوباره بمیرد / یا … چه میدانم / هر خیالی که میکنید بیفتد؛ / چیزی نمیشکند / تنها آب کمی تکان میخورد در دریا» - هم (صفحه 12)

 

«این شوفرها / - با بسیار سفر - / هنوز خام مانده اند / آقای شوفر! / نگه دار! / ما پختیم.» - در خط سعدی (صفحه 29)

 

«من هم منت بوی تو را میکشم / و هاپو میشوم / هاپویی که گربهها را خیلی دوست دارد.» - ملوس (صفحه 48)

 

«یک سینه سرخ: ((چه چ چ چه چه چیوه چیوه)) / آن سوی پرده است.» - کوچ جنگل (صفحه 71)

 

یکی دیگر از ویژگیهای مجموعه که مثل عنصر طنز محسوس و پررنگ به نظر میرسد توجه شاعر به محیط در دسترس پیرامونیست. محیط به روز و البته بسیار تکراری (هر روز تکرار شونده) ملکزاده بستر اکثر قریب به اتفاق شعرها را لحظات و فضاهای دمدستی و روزمره انتخاب کرده است. لحظاتی که در زندگی روزمره آنقدر عادی به نظر می‌‌رسند که ورود آن‌ها به شعر و مقبول افتادنشان در جریان شعر محتاج به داشتن شاخکهای قوی برای ادراک موقعیت‌های فروکاهیده‌ی پیرامونی و استفاده از بیانی مناسب برای اجرای آن‌ها در شعر است.

 

شاعر البته برای اجرایی کردن این عادیات (روزمرگی‌ها) به دنبال ثبت لحظه نیست. در واقع او موقعیت را با روایت خود به مخاطب عرضه میکند. روایتی که شخصی شده‌ی موقعیت بیرونی‌ست. موقعیتی که از شواهد پیداست در هر شرایطی وسوسه‌ی شعر شدن را در شاعر برمی‌انگیزد. حتا هنگام بازی با آتاری (نوعی کنسول قدیمی بازی‌های کامپیوتری) و یا در استرس شب قبل از امتحان ؛

 

«وقت و بی‌وقت / با ستون‌هایی که شمالی می‌آیند و / جنوبی می‌روند / و بلوک‌هایی که جا خالی می‌کنند. / -مثل اینکه- / دارم برای خودم خانه می‌سازم/ آای...!/ از کار و زنده‌گی افتادم/ یک نفر این ((آتاری))را/از((دست))من بگیرد!» - خانه سازی(صفحه 47)

 

«چرت بین فصل‌ها / مثل خواب اصحاب غار است / یک سطر می‌خوابم / یک عمر می‌گذرد.» - شب امتحان (صفحه 74)

 

اما زبان در «تهران برای شعر شدن ...» _ به طور کلی نگاه شاعر به زبان در این مجموعه را میتوان ساده ،متعارف و در جهت هرچه بی‌دست‌انداز کردن شعر دانست. زبانی که نیازی به حضور بازی‌های زبانی رایج و مد روز نمی بیند. زبانی که با توجه به شعرها ، پتانسیل‌ها و اجراهای موسیقایی و با توجه به فضاهای حاکم بر شعرها ، به نظر می‌رسد انتخاب مناسبی باشد. هرچند در بعضی جاها اصرار شاعر برای توضیح چیزی که در ذهن دارد (و برخلاف شعرهای موفق مجموعه ، روایت شخصی شده‌ی شاعر را هم به همراه ندارد.) آنقدر زبان را آلت دست معنا میکند که شعر به نثر در میغلطد ؛

 

«راستی شعر من چاپ شده / -خدا را شکر- / این دفعه اسم‌ام را درست نوشته‌اند / ندیدی؟! ... کنار مقاله‌ی تو بود که ...» - مخاطب اختیاری (صفحه 56)

 

«می‌نشینم جلوی روزنامه فروشی / شاید این بار / سردبیر که تلفن را قطع نکرد / ((به کوشش)) من / ویژه نامه‌ی تو را در بیاورد.» - بکشش! (صفحه 70)

 

پیش از این گفتم که شاعر این مجموعه محیط اطراف را با روایت خود به مخاطب عرضه می‌کند اما باید این را هم بگویم که در همه این روایت‌های اختصاصی (شخصی شده) نتوانسته بازگوکننده‌ی نگاه خود باشد. به عبارتی ملک‌زاده در لحظاتی نتوانسته تجربه‌های فردی را از حدود فردی گسترش داده ، به ادراک مخاطب نزدیک کند. البته شاید حضور موقعیت‌های ذهنی به عینیت نرسیده در شعر را چندان مشکل ساز ندانیم و شاید بتوان گفت که شاعر ملزم نیست در همه حال مخاطب را با خود همراه کند. حتا می توانیم شاعرانی را مثال آوریم که فضای حاکم بر اشعارشان اغلب به شدت ذهنی‌ست. اما با همه این اوصاف باید یادمان باشد که در شعرهایی که قرار است حضور موقعیت‌های شاعرانه روزمره را به تصویر بکشد چنین فضای کمتر عینیت یافته حظ کامل را از مخاطب می‌گیرد و چشمش همچنان به فضاهای آزاد نشده‌ی فردی می‌ماند. مثل شعر «پایان دنیا» که به نظر من از شعرهای خوب مجموعه است اما در پایان شعر نمی‌دانم بر اساس چه ضرورتی شاعر مسیر اتوبوسی را که با سرعت غیر مجاز می‌راند به مریخ ختم می‌کند؟ یا بهتر است  بگویم من به عنوان مخاطب ضرورت حضور مریخ در این شعر را درک نکردم.

 

خلاصه اینکه اولین مجموعه شعر داوود ملک‌زاده در کل تصویر روشنی از شاعر نشان می‌دهد. شاعری که در لحظات متعددی نشان داده که در جستجوی فضاهای جدید -از همین روزمرگی‌ها- برای ورود به شعر است. هرچند چنین جستجویی گاه به نتیجه مطلوب نمی‌رسد. از همین رو در کنار موقعیت‌های تازه شعری ، به نمونه‌هایی هم برمی‌خوریم که شاعر نتوانسته از پس مصادره ذهنیت خود به نفع شعر برآید. مثل مثال‌های ذیل ؛

 

«ادای‌شعر» - صفحه 14

 

یا مثلن «عروض خوانی» - صفحه 15

 

یا مثلن «رعایت» - صفحه50 که در جهت آموزش درست نویسی رسم‌الخط ارائه شده ! که در واقع ، شاعر کار مقاله‌ای را به عهده شعر گذاشته و طبیعی‌ست که شعر قبول نمی‌کند.

و یا مثل «مدرک» - صفحه 85 که خطاب به شفیعی کدکنی محقق است!

/ 67 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اهل هوا

سلام خيام چطوری ما دلمان برايت اندازه ی تهران تنگ شده به مسير فکر کن

مزدک

1 شعر توگراف به نام "بازی" نشريه هم اواسط ماه ديگه در مياد

لطفاً بگوييد برف بیشتری بیاید . اصلاً كره ي زمين را توده ي عظيمي از برف فرا بگيرد . وقتي قرار باشد بچرخد با اين چيز ها كه نمي ايستد . اصلاً بايستد هم فرقي نمي كند . پس به زمين بگوييد از چرخش بايستد. سلام خيام عزيز بلاگ ترانه ي ما به روز شد . اين پست : چند شعر ‏‏، يك خبر (فراخوان) ‏، چند لينك ، يك ترك از ترانه هاي خودم به همراه موزيك براي دانلود. منتظر حضور گرمتان هستم . با تشكر مهدي موسوي

مجيد

سلام خيام عزيز. آدرس وبلاگ را به نام چروده آتشی زير خاکستر بدان. آخرين باری که مرا به آنجا بردند اصلاا يادم نمی آد. سالهای اخير هم جنگل و دريا و مزرعه و دوستان و آشنايان فرصتی برايم باقی نگذاشته اند. از اظهار نظرتون ممنونم اشته قوربن. ته کرم ظهيری مون کاش؟ هوشنگی آشزنی؟

محمود خلعتبري

سلام خیام عزیز... با شعر ششم از سری " از نامه های نرسیده" به روزم و منتظر نظرت...: بیش از هر دیگری دوستت دارم و بیش از هر دیگری نامه برای تو مینویسم این نامه اگر رسید مال تو نیست اما برای بچه های ماست، زحمتش را تو بکش: " سلام نمیدانم چند سال بعد است و چند ثانیه است صدای گلوله نیامده...

فرهاد كريمي

سلام من هم واوهاي داوود را نقديده ام منتظر شما هستم

×××××××)خدایی که شسکت خورد(×××××××

بر آستانه در گردِ مرگ مي باريد از آسمان شبزده در شب تگرگ مي باريد و از تمام درختان بيد با وزش باد برگ مي باريد كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت به جاودان پيوست و بازوان بلندش كه نام نامي او را هميشه با خود داشت به جان جان پيوست به بيكران پيوست سلام .