شعر و داستان

پاييز و ماندگار

 

در شمارهي مهرماه سايت فرهنگي ادبي ماندگاركه به تازگي منتشر شده و اختصاص به شعر و داستان دارد ٬ شعري از من هم درج شده كه دعوت تان ميكنم آن را بخوانيد

اين شعر براي اولين بار منتشر شده و شما دوستان گرامي در اين وبلاگ هم آن را نخوانده ايد كه تكراري باشد.

به هر حال اگر مايل هستيد مي توانيد از طريق لينك زير شعر من و آثار زيباي دوستان را بخوانيد.

 

پاييز

 

 

 

و اما داستان ...

مرد سفيد اولين داستاني ست كه از من مي خوانيد ( البته اولين داستانم نيست٬

بلكه اولين داستاني‌ست كه منتشر كرده‌ام.) اميدوارم خواندنش را جدي بگيريد .

 

مرد سفيد

 

كسي كه از تاريكي ﺁمده بود دلهر‌ه‌ي عجيبي به جان ﺁدم مي‌انداخت.

هيكل بزرگ و تنومندش ٬ حركات آرام و مر‌موزش ٬ چهره‌ي كبود و بي‌روحش٬ هيبت هيولايي به او داده بود و با چشمان دريده و نگاه نافذي كه داشت تا عمق وجود آدم را مي كاويد و هراسي بزرگ بر آدم آوار مي‌كرد اما حال نزارش مانع از خشونت او مي‌شد.

 

او را به درختي بستند و ﺁتش روشن كردند . تا مي‌شد هيزم جمع كرده بودند و دور ‹‹تخت̗ سنگي›› كنار كوه چيده بودند و منتظر كه او بيايد. مرد سفيد را مي‌گويم .

مرد سفيد مردي‌ست با موهاي سفيد ٬ لباس سفيد ٬ چهره‌ي سفيد ٬ چشمان سفيد ... كسي نمي‌داند چه مي‌كند كجا مي‌ماند.هر وقت كه لازم باشد او مي‌آيد و همه ميﺁيند .

حالا هم همه منتظر بودند و او ﺁمده بود . تا كنار مرد تاريك ﺁمد٬ به او نگاه نكرد آنجا نه - ايستاد. رفت ، رفت تا بالاي ‹‹تخت̗ سنگي›› و به اطراف

چشم دوخت .

او بالاي سر آبادي چيزهايي مي‌ديد كه ديگران نمي‌ديدند. او حضور چيزي را

حس مي‌كرد كه به آنجا كشانده بودش و پريشانش مي‌كرد .

براي مدتي نگاهش را از مردم گرفت و در خود فرو رفت. آنگاه پايين ﺁمد دست‌ها و پاهاي مرد تاريك را باز كرد و او را با خود برد ...

 

آن شب هيزم‌ها همه روشن شد و تا صبح سوخت اما از مرد سفيد خبري نشد . مردم آبادي نمي توانستند براي هميشه آنجا بمانند برخاستند به خانه‌هايشان رفتند .

 

 

 

و اما ... وازنا

 

اين هم دو شعر ديگر از من _اين بار_ در سايت وازنا  كه گويا چارم مهر منتشر شده و من تازه ديروز باخبر شدم . ( البته تقصير خودمه )

اين دو شعر را هم نخوانده ايد٬ به احتمال خيلي زياد !

وازنا

/ 80 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناما جعفری

می گم سلام خوبی..خیام...به روزنکردی.....ببخشید.. من به رنگین کمان فکرمی کردم / توخودرنگین کمان بودی پخش شدروی لب های آسمان گاهی آبی می شدی / بنفش/ پلنگ ها می پریدن ماه من می پریدم تو/ پلنگ ها نمی رسیدند به ماه / من نمی رسیدم به تو...نه ..نمی رسیدم به تو

اصغر معصومی

سوال ها سر يك ميز گرد مشغولند جواب ها همه جا مثل كرم مي لولند سلام روز موقت به روز و منتظر نظرات ارزشمند شماست منتظر حضور سبزتان هستيم

رضابخشي

سلام هم حس /به روزم/منتظر نقد ونظر

حامد داراب (ح.دشبگير)

با سلام و درود سالگرد وفات فریدون مشیری تسلیت باد سالگرد وفات رهی معیری تسلیت باد اشک معشوق با عنوان: ظالمانه در جنگ است نا خدای استبداد با خدای آزادی این بار در دو بخش سیاسی: 1/ شعری از محمد حسین احراری 2/ بیانیه کمیته آزادی دانشجو یان سیاسی 3/ تظاهرات دانشجویان مبارز 4/دشمن اصلی ما ادبی: 1/ شعری از علی قربان نژاد 2/ نقدی بر کتاب حق با شماست آقا نوشته مرتضی پارسا به روز است و منتظر شما

غزاله

سلام..... والا نميدونم به چی فکر کرديد...؟؟!! اولين بار چی ؟ ---------------------------- در مورد داستانتون هم .... جدی جدی خوندم ... نميدونم چرا خوشم اومد .....!!! موفق باشيد

محبوبه ميم

سلام دوست عزيز منتظر پست جديدت هستم می بينم که هنوز به روز نکرده ای . در باره ی نجدی حق داشتی خودم هم خيلی حيفم آمد اما من هم دقيا مشکل شما را در انتخاب داشتم ليست بلندی داشتم که مدام به آن اضافه می شد اين قدر که اين يادها زنده اند و انتخاب از بين آنها دشوار.